|
دوشنبه گذشته سالروز کشف قاره امریکا بود. این ایمیل طنز برایم رسید که گفتم برای شما هم ترجمه اش کنم.
اگر کریستوفر کلمبوس ازدواج کرده بود٬ ممکن بود هیچگاه قاره امریکا را کشف نکند٬ چون بجای برنامه ریزی و تمرکز در مورد یک چنین سفر ماجراجویانه ای٬ باید وقتش را به جواب دادن به همسرش٬ در مورد سوالات ذیل می گذراند:
- کجا داری میری؟ - با کی؟ - واسه چی؟ - چطوری دارین می رین؟ - کشف چی؟ - چرا فقط تو؟ - تا تو برگردی من چیکار کنم؟! - می تونم منم باهات بیام؟! - کِی برمی گردی؟ - برای شام خونه ای دیگه؟! - واسم چی میاری؟ - تو عمدا این برنامه رو بدون من ریختی٬ اینطور نیست؟! - جواب منو بده؟ - من می خوام برم خونه مامانم! - من می خوام تو منو اونجا برسونی! - دیگه هیچوقت به این خونه برنمی گردم! - منظورت چیه "اوکی"؟! - چرا جلوم رو نمی گیری؟! - من اصلا نمی فهمم این کشف درباره چی هست؟ - تو همیشه اینجوری رفتار می کنی! - آخرین بار هم همین کار رو کردی! - می بینم این روزها داری یه کارهایی می کنی! - من هنوز نمی فهمم٬ مگه چیز دیگه ایی هم برای کشف کردن مونده!
ظاهرا در مورد این یک موضوع٬ تمام فرهنگها به طرز وحشتناکی با هم وجه مشترک دارند. در ضمن٬ خوب شد کریستوفر کلمبوس مجرد بود!
پی نوشت: نگران نباشید٬ این ایمیل قبلا به رویت همسرم رسیده است!
مطلب را به بالاترین بفرستید:
دو روز دیگر محل برگزاری بازیهای المپیک ۲۰۱۶ مشخص خواهد شد٬ به گفته خبرگزاریهای اینجا٬ قرار شده آقای اوباما به منظور تاثیرگذاری بیشتر برای برنده شدن شیکاگو در برگزاری این بازیها در آن سال٬ به دانمارک سفر کند. بعد از سه سال انتظار٬ امیدوارم این امر به تحقق برسد. لطفا شما هم برای این مهم٬ انرژی مثبت بفرستید.
پی نوشت: متاسفانه نشد! اینجا برنده شد. مطلب را به بالاترین بفرستید:
دیدار یک ساعته ام با استاد شجریان در سفر به ایران٬ یکی از افتخارات بزرگی بود که در لابلای اتفاقات اخیر داشت در ذهنم کمرنگ می شد. حالا که استاد با کلامی کاملا متفاوت و تعمق برانگیز٬ با زبان شعر و موسیقی با این جماعت سخن گفتند٬ به این دیدار و دوستی ای که امیدوارم شایستگی ادامه پیدا کردن آن را داشته باشم٬ بیشتر افتخار می کنم.
لینک مرتبط: چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی مطلب را به بالاترین بفرستید:
" دادگاههای اعتراف گیری استالین " " دادگاههای اعتراف گیری ... " فرید زکریا در برنامه امروز خودش در "سی ان ان" راجع به دادگاههای نمایشی ایران٬ به نکته جالبی اشاره کرد و آن هم اینکه٬ این دوره زمانی از حکومت ایران٬ دقیقا به روش اواسط دهه ۱۹۳۰ استالین اداره می شود٬ فیلم کوتاهی از دادگاههای دوران استالین و مقایسه تصاویر آن با دادگاههای نمایشی ایران نشان داد. در این مورد تحقیقاتی کردم که نتیجه اش جمع آوری مطالب ذیل شد:
" ۱- استالین به عنوان صدر دفتر سیاسی در اواسط دهه ۳۰ با «تصفیه کبیر» در حزب تقریباً تمام قدرت را در دست خود گرفت. او این کار را به عنوان تلاش برای اخراج اپورتونیست ها و ضد انقلابیون توجیه میکرد. قربانیان تصفیه معمولاً از حزب اخراج میشدند اما مجازاتهای بیشتری از اردوگاههای کار اجباری و گولاگ تا محاکمه توسط ان.ک.و.د و اعدام انتظار بسیاری را میکشید. دوره اصلی تصفیه پس از قتل سرگئی کیروف، رهبر محبوب حزب درلنینگراد آغاز شد. کیروف بسیار نزدیک به استالین بود و قتل او حزب بلشویک را تکان داد. استالین، که میگویند میترسید خود او قربانی بعدی باشد، شروع به محکم کردن امنیت کرد و مخالفان خود را به «جاسوسی» و «ضدانقلابی» متهم کرد. محاکمههای اصلی به «محاکمههای مسکو» معروف شدند، اما محاکمههای مشابهی در تمام کشور برگزار شد. چهار محاکمه در این مدت از اهمیت خاصی برخوردار است. محاکمه شانزده نفر (آگوست ۱۹۳۶)، محاکمه هفده نفر (ژانویه ۱۹۳۷)، محاکمه مارشال تاخوسفکی و سایر ژنرالهای ارتش سرخ (ژوئن ۱۹۳۷) و نهایتا محاکمه ۲۱ نفر (منجمله بوخارین) در مارس ۱۹۳۸. یکی از نمونههای مهم محاکمه توخاچاوسکی به عنوان همکاری با نازیها بود. بعضی معتقدند محاکمه بسیاری از مهم ترین رهبران نظامی بعدها در جنگ جهانی دوم و اشغال روسیه توسط آلمان نقشی منفی داشت. سرکوب بسیاری از انقلابیون و اعضای برجسته حزب باعث شد که لئون تروتسکی اعلام کند رژیم استالین با «رودخانهای از خون» از رژیم لنین جدا است. کسانی مثل سولژنیتسن معتقدند که استالین عقاید خود را از لنین و اعمالی مثل اعدام مخالفان سیاسی در جنگ داخلی روسیه گرفتهاست. قتل تروتسکی در آگوست ۱۹۴۰ در مکزیک (جایی که او از ژانویه ۱۹۳۷ در تبعید زیسته بود) آخرین و مشهورترین مخالف استالین در رهبری قدیمی حزب را نیز از جای برداشت. حالا تنها سه نفر از «بلشویکهای قدیمی» (دفتر سیاسی زمان لنین) به جا مانده بودند. خود استالین، میخائیل کالینین، و مولوتوف. دوران تصفیه مختص به مقامات حزبی نبود و بسیاری به جرم «فعالیت ضد شوروی» و به عنوان «دشمن خلق» دستگیر و محاکمه میشدند. در اواخر تصفیه. دفتر سیاسی نیکولای یژوف، رئیس وقت ان.ک.و.د را برکنار و بعدها اعدام کرد. بعضی تاریخ دانان همچون امی نایت و رابرت کانکوئست معتقدند که این عمل از سوی استالین و برای پاک کردن جرم از نام خود بودهاست. ضمن تصفیه تلاشهای بسیاری برای عوض کردن تاریخ در کتابهای درسی شوروی و منابع تبلیغی بود. بسیاری از قربانیان اعدامی از کتابها و عکسها بیرون گذاشته میشدند که گویی هرگز وجود نداشتهاند. نهایتا تاریخ انقلاب جوری روایت میشد که گویی تنها دو شخصیت داشتهاست. لنین و استالین. ۲- تصفیه کبیر نامی است که به تصفیهٔ حزب کمونیست شوروی و سرکوب سیاسی و دستگیریهای وسیع در اتحاد شوروی در اواخر دههٔ ۱۹۳۰ میلادی اطلاق میشود. این دوره معمولاً با حضور سراسری پلیس, مظنونیت همگانی به «خرابکاران» , محاکمههای نمایشی و زندانها و اعدامهای مخالفان تصویر میشود. جوزف استالین رهبر وقت شوروی را مسئول اصلی تصفیه کبیر مینامند. ۳- آندره ویشینسکی (1883-1954)، حقوق دان و سیاستمدار روسی بود که بیشتر به خاطر نقش خود در دادگاههای نمایشی در دوران استالین مشهور است. او از سال 1949 تا 1953 وزیر امور خارجه اتحاد جماهیر شوروی بود. ویشینسکی در یک خانوادۀ کاتولیک در آدسا به دنیا آمد که بعدها،در 1903، به باکو نقل مکان کردو در آنجا به وکالت مشغول شد و در همان سال به حزب کارگر سوسیال دمکرات روسیه (منشویکها) پیوست و خیلی زود با استالین آشنا شد. چند منبع اطلاعاتی گزارش داده اند که او احتمالا به عنوان جاسوس "اخرانا"(وزارت دفاع از نظم و امنیت اجتماعی، در امپراطوری روسیه) در این سازمان نفوذ کرده بود. او در سال 1917 ، طبق تصمیم دولت موقت روسیه، دستور دستگیری لنین را امضا کرد. سرانجام، وی در سال 1920 به بلشویکها پیوست و با سرعتی حیرت انگیز پلههای ترقی را در آنجا بالا رفت. علت آن دو چیز بود: 1: وفاداری بی چون و چرا به استالین که از همان اوایل آشنایی آغاز شده بود، استالینی که همه گذشته او را می دانست، و 2: اعتماد کامل و عدم تردید در کارها و تصمیمات استالین. در سال 1953 او دادستان کل اتحاد جماهیر شوروی شد و به مغز متفکر "تصفیه کبیر" ژوزف استالین تبدیل گشت. این گفته او مشهوراست: "اعتراف متهم، شاه شواهد است." او در محاکمات مسکو در طول تصفیه کبیر، دادستان بود. او به متهمان با ناسزاگویی، فحاشی و متلک گویی خطاب می کرد. برای مثال می گفت: "این سگهای هار را تیرباران کنید. مرگ بر این اراذلی که دندانهای تیز و پنجههای عقاب خود را از خلق پنهان کرده اند، مرگ بر آن تروتسکی لاشخور، که از دهانش زهری خون آلود می ریزد و ایده آلهای متعالی مارکسیسم را به تباهی می کشد!... مرگ بر این حیوانات پست و رذل که ترکیبی از خوک و روباه هستند و چون لاشه ای متعفن، هوا را مسموم کرده اند. بیایید یک بار و برای همیشه به کار آنها پایان دهیم. بیایید این مزدوران و سگهای وحشی امپریالیسم را منقرض کنیم زیرا می خواهند گل زیبای کشور تازه تاسیس ما، اتحاد جماهیر شوروی را، از هم بدرند. بیایید این نفرت حیوانی را که آنها از رهبران ما دارند به گلوی خودشان فرو کنیم!!"
پ.ن: در همین رابطه خبر بی بی سی مطلب را به بالاترین بفرستید:
لطفا حوصله کنید و شعر دکتر هوشنگ شفا به نام "یاغی " را به دقت بخوانید٬ این شعر در کتاب " راهیان شعر امروز" چاپ شده است. شرح حال بسیاری از ایرانیان است در این روزهای سنگین ِ پر از خفقان و درد...
اگر هم حوصله ندارید٬ آنرا از اینجا گوش کنید.
بر لبانم غنچۀ لبخند پژمرده است
نغمه ام دلگیر و افسرده است نه سرودی ، نه سروری نه هم آوازی نه شوری زندگی گویی ز دنیا رخت بر بسته است یا که خاک مرده روی شهر پاشیده است این چه آئینی ؟ چه قانونی ؟ چه تدبیری ست ؟ من از این آرامش سنگین و صامت عاصیم دیگر من از آهنگ یکسان و مکرر عاصیم دیگر من سرودی تازه می خواهم جنبشی ، شوری ، نشانی ، نغمه ای ،فریادهایی تازه می جویم من به هر آئین و مسلک ، کو کسی را از تلاشش باز دارد یاغیم دیگر من ترا در سینۀ ای امید دیرین سال٬ خواهم کشت من امید تازه می خواهم افتخاری آسمانگیر و بلند آوازه می خواهم کرم خاکی نیستم اینک تا بمانم در مغاک خویشتن خاموش نیستم شب کور کز خورشید روشنگر بدوزم چشم آفتابم من که یکجا ، یک زمان ساکت نمی مانم با پر زرین خورشیدِ افق پیمایِ روح خویش من تن بکر همه گلهای وحشی را نوازش می کنم هر روز جویبارم من که تصویر هزاران پرده در پیشانیم پیداست موج بی تابم که بر ساحل٬ صدف های پُری می آورم همراه کرم خاکی نیستم من آفتابم جویبارم ، موج بی تابم تا بچند اینگونه در یک دخمه بی پرواز ماندن؟ تا بچند اینگونه با صــــد نغمه بی آواز ماندن؟
شهپر ما آسمانی را بزیر چنگ پرواز بلندش داشت آفتابی را بخواری در حریم ریشخندش داشت گوش سنگین خدا از نغمۀ شیرین ما پر بود زانوی نصف النهار از پایکوب پر غرور ما چو بید از باد می لرزید اینک آن آواز و پرواز بلند و این خموشی و زمینگیری؟ اینک آن همبستری با دختر خورشید و این همخوابگی با مادر ظلمت ؟ من هرگز سر به تسلیم خدایان هم نخواهم داد گردن من زیر بار کهکشان هم خم نمی گردد زندگی یعنی تکاپو زندگی یعنی هیاهو زندگی یعنی شب نو ، روز نو ، اندیشۀ نو زندگی یعنی غم نو ، حسرت نو ، پیشۀ نو زندگی بایست سرشار از تکان و تازگی باشد زندگی بایست در پیچ و خم راهش ز الوان حوادث رنگ بپْذیرد زندگی بایست یکدم " یک نفس حتی " ز جنبش وا نماند گرچه این جنبش برای مقصدی بیهوده باشد زندگانی همچنان آب است آب اگر راکد بماند ، چهره اش افسرده خواهد گشت و بوی گند می گیرد در ملال آبگیرش غنچۀ لبخند می میرد آهوان عشق از آب گل آلودش نمی نوشند مرغکان شوق در آئینۀ تارش نمی جوشند من سر تسلیم بر درگاه هر دنیای نادیده فرو می آورم جز مرگ من زمرگ از آن نمی ترسم که پایانی ست بر تور یک آغاز بیم من از مرگ یک افسانۀ دلگیر ِ بی آغاز و پایان ست من سرودی را که عطری کهنه در گلبرگ الفاظش نهان باشد نمی خواهم من سرودی تازه خواهم خواند کژ گوش کسی نشنیده باشد من نمی خواهم به عشقی سالیان پابند بودن من نمی خواهم اسیر سحر یک لبخند بودن من نه بتوانم شراب ناز از یک چشم نوشیدن من نه بتوانم لبی را بارها با شوق بوسیدن من تن تازه لب تازه شراب تازه عشق تازه می خواهم قلب من با هر طپش یک آرمان تازه می خواهد سینه ام با هر نفس یک شوق یا یک درد بی اندازه می خواهد من زبانم لال٬ حتی یک خدا را سجده کردن ، قرن ها او را پرستیدن نمی خواهم من خدایی تازه می خواهم گرچه او با آتش ظلمش بسوزاند سراسر ملک هستی را گرچه او رونق دهد آئین مطرود و حرام می پرستی را من بناموس قرون بردگی ها یاغیم دیگر یاغیم من ، یاغیم من، گو بگیرندم ، بسوزندم گو بدار آرزوهایم بیاویزند گو بسنگ ناحق تکفیر استخوان شعر ِ عصیانِ قرونم را فرو کوبند من از این پس یاغیم دیگر یاغیم دیگر
در مورد مطلب دوست بسیار عزیزم "نیما" که متاسفانه دو سه هفته پیش از دستش دادیم٬ می خواستم چیزی در ادامه بنویسم که ترسیدم اصل مطلب که یادی از خصوصیات شخصی نیما برای من بود٬ خدشه دار شود که با سانحه هواپیمای دوم نوشتنش ضروری شد٬ حالا چرا الان این موضوع را می نویسم٬ چون چند وقتی ست٬ -البته تا قبل از تعطیلی نهایی این وبلاگ- وبلاگ نویسی آخرین کاری ست که من در زندگیم انجام می دهم. در دنیای کثیف سیاست٬ هر وقت می خواهند افکار عمومی را از واقعه ای دور کنند٬ دولتها ماجرایی براه می اندازند که یکی از آنها سقوط هواپیماست٬ این قضیه در گذشته٬ در کشورهای دیگر هم اعمال می شده است٬ اما از آنجا که در کشور گل و بلبل ما٬ سیاستمداران همیشه عاشق روشهای کهنه و نخ نما شده هستند٬ فکر می کنند با گرفتن جان عده ای بی گناه٬ هنوز هم با اعمال این روش٬ جواب نیازهای جاه طلبانه شان را می گیرند. پسر خاله عزیزم٬ با سطح بالای سواد تحصیلی و کاریش٬ که به سلامتی٬ کم صحبتی و کم ادعایی در خانواده مشهور بود را٬ در سقوط هواپیمایی که به خرم آباد می رفت از دست دادیم٬ در همان زمان هم یادم هست که می خواستند حواس مردم را از چیزی پرت کنند. این اتفاق همزمان با سالهایی بود که در جنوب کار می کردم٬ رفت و آمدم نسبتا زیاد بود. دو نفر از اعضای فامیل به دلیل همنامی من و پسر خاله ام٬ تا چند ساعتی فکر کرده بودند من در هواپیما کشته شده ام٬ بعدها که این موضوع را شنیدم خیلی من را به فکر واداشت. حس آدمی را داشتم که بعد از مرگش هنوز هم شاهد زندگی ست و اینکه این قضیه امکان داشت چقدر راحت برای من هم اتفاق بیفتد. تا بحال اینقدر عمیق راجع به مرگ خودم فکر نکرده بودم.
در مدتی که در ایران بودم٬ برای انجام کارهای شرکت مجبور شدم دوبار٬ به جنوب کشور بروم٬ نمی دانم که چرا هر دو بار موقع بازگشت٬ قبلش زنگ زدم و با همسرم تلفنی صحبت کردم٬ از پرواز می ترسیدم ولی از گفتنش ابا داشتم٬ اطرافیان می گویند هر کس که از خارج برمی گردد٬ ایرادگیر می شود٬ به همین خاطر جدیداً بیشتر سکوت می کنم. در داخل پرواز دوم بیشتر از این موضوع ترسیدم٬ پنجره هواپیمایی که با آن برمی گشتم٬ حتی پرده کشویی پلاستیکی نداشت٬ من هم درست رو به نور غروب خورشید نشسته بودم. یک روزنامه تا کردیم و جلوی پنجره گذاشتیم. دوربین همراهم نبود تا آن را پیراهن عثمانش کنم. شرکت هواپیمایی و پروازی که برای مسافرانش٬ آنقدر ارزش قائل نیست که آنها را از ساده ترین و ارزانترین امکانات محروم می کند را٬ چه اعتباری ست؟! تازه اگر سیاست کثیف هم٬ مسافر آن پرواز نباشد! این است که از هر پرواز داخلی می ترسم و بعد از هر سقوطی تمام اسامی را با دقت می خوانم! در همان سالهای جنوب٬ یک ژاپنی که در همانجا کار می کرد به یکی از دوستانم گفته بود: " می دانید فرق مملکت شما با مملکت ما در چیست؟! در مملکت ما هفتاد و پنج درصد مردم خنگ هستند و بیست وپنج درصد باهوش٬ اون بیست و پنج درصد ِ بر اون هفتاد و پنج درصد ِ حکومت می کنند ولی در مملکت شما٬ هفتاد و پنج درصد مردم باهوشند و بیست وپنج درصد خنگ٬ اون بیست و پنج درصد ِ خنگ بر اون هفتاد و پنج درصد ِ باهوش حکومت می کنند. این است که کار شما به اینجا کشیده شده است! "
راست می گفت.
مطلب را به بالاترین بفرستید:
همین دیشب بود که برای دو هزار و پانصدمین بار با همسرم کـَل کَلی همراه با خنده داشتم بر سر این موضوع که٬ هر وقت خواستیم بچه دار شویم٬ اسم پسرمان " نیما " باشد و او هم که همیشه مخالف این قضیه. این کل کل اما دو ساعت بیشتر به شادی نینجامید٬ پدر همسرم بعد از صحبت تلفنی با ایشان٬ با من صحبت کرد و گفت:" من به دخترم نگفتم٬ ولی نیما به اتفاق پسر ده ساله اش در داخل همین هواپیمایی بوده است که به ارمنستان می رفته! "انگار آب سردی رویم ریختند! پاییز گذشته که به اتفاق همسرم به ایران رفته بودیم نیما را دیدم. نیما و خانواده اش در اصل دوست خانوادگی عمویم بودند٬ ولی از بس که خانواده خونگرم و خوبی بودند٬ با همه فامیل رابطه خوب و نزدیکی داشته و دارند. نیما از من بزرگتر بود بیشتر همبازی برادران و پسر عمویم بود ولی از آن تیپهایی بود که من را هم تحویل می گرفت٬ شاید این موضوع یکی از تاثیرگذار ترین رفتارهای نیما به عنوان یک الگو برای من بود. اسم خوب٬ خوش تیپ٬ خوش چهره٬ مهربان و خونگرم. مثل همه نیماهای دیگر یک " بی ام و " هم داشت. نیما٬ در سن و سالی که آدمها در زندگیشان دنبال یک الگو می گردند٬ برای من یک آدم کامل محسوب می شد.
نیما را ده سال بود که ندیده بودم٬ دورادور احوالش را از پسرعموهایم می پرسیدم٬ تا پاییز گذشته٬ همسرم او را در منزل یکی از اقوام دیده بود و به او گفته بود که من همیشه از او صحبت می کنم و اینکه خیلی دوست دارد که ببیندت٬ این بود که نیما لطف کرد و به منزل مادربزرگ همسر آمد. از قبل چاقتر شده بود٬ با همه مشکلاتی که برایشان پیش آمده بود٬ آن خنده های همیشگی هنوز هم بر چهره اش بود٬ از گذشته گفتیم و آن روزهای خوب را یاد کردیم.
مطلب را به بالاترین بفرستید:
" ندای عزیز٬ خون پاکت پایمال نخواهد شد "
برای شرکت در مراسم فارغ التحصیلی همسرم٬ مدتی هست که از ایران برگشتم٬ گرچه به قول خودش کاش نمی آمدی و می ماندی که شرمنده و حسرت به دل برای یک عمر از نبودن در این روزها نمی ماندیم.
وقتی که رسیدم٬ مدام از روزهای پر از شوق و شور و امید جوانانی گفتم که همگی سبز ِسبز بودند و پرشور٬ کسانی که دریافته بودند که دیگر در دنیا کسی وجود ندارد که بیاید و ایران را برایشان بسازد یا اینکه آزادی را برایشان به ارمغان بیاورد٬ ایران را باید ایرانی آزاد کند و ایرانی بسازدش٬ مگر نه اینکه آمریکا را آمریکایی ساخت٬ آلمان را آلمانی و ژاپن را هم ژاپنی٬ پس ایران را هم ایرانی باید در همه ابعادش بسازد. در اون روزهای خوب رسیدنم٬ آنقدر از این شور و شوق مردم گفتم که برق نگاه حسرت بار اطرافیان را در چشمهایشان دیدم٬ دیدم که واقعا آرزو می کردند که در ایران می بودند و آن روزهای خوب و تکرار نشدنی را می دیدند. منتها یک چیز را هم گفتم و آن هم اینکه نمی دانم چرا کاملا ملموس بود که یک آرامش قبل از طوفان در پس این قضیه کاملا مشهود بود. اینکه در هر جمع شدنی٬ " اوباش قانونی " جلوی هر یک از جوانانِ تازه ریش درآمده اش را که می خواست با طرفداران موسوی درگیر شود را می گرفتند. انگار درپی برنامه ریزی و طراحی انتقامی سخت از سردهندگان شعار " احمدی بای بای " بودند. شعاری که تا فیها خالدونشان را می سوزاند! همگی در خواب و خیال و رویاپردازی بودیم و من هم مثل بقیه٬ فراموش کرده بودم که اینگونه سیاستمداران٬ واقعا به چشم گوسفند به مردم ِ رای دهنده نگاه می کنند. فکر می کردیم که اگر حضور مردم چشمگیر باشد٬ دیگر نمی توانند کاری بکنند. مثل موجی که در زمان خاتمی به راه افتاد. غافل از آنکه اینها گرگ تر از آنند که بگذارند تجربه تلخ قبلی آمدن اصلاح طلبان مجددا برایشان تکرار شود. در مناظره های تلویزیونی با نماینده بی ریشه و بی همه چیزشان٬ نشان دادند که فتوشاپ چقدر کارها را راحت کرده. نشان دادند که گفتن ِ دروغ چقدر آسان است و انکار کردن هم به سادگی آب خوردن است! وقتی که٬ طرفت را خس و خاشاک ببینی! باید می دانستیم که جابجا کردن دو تا عدد٬ از تمام کارهای قبلی هم راحتتر است! کوروش کبیر وقتی در ۲۵۰۰ سال پیش گفت: " پروردگارا کشورم را شر دروغ محفوظ بدار"٬ می دانست که درباره چه آفت بزرگی سخن می گوید٬ می دانست که این حربه٬ چقدر مردم کشورش را در آینده آزار خواهد داد. این بود که بعد از تجربه آن امپراتوری بزرگ٬ بزرگترین آرزویش این شد. حالا بعد از آنهمه سال٬ دوباره جنایت و دروغ به گونه ای در تاریخ ثبت شد که وقتی فیلمهای حمله به مردم را می بینی٬ فقط و فقط می توانی آنرا با سریال سربداران و حمله مغول ها به ایران مقایسه کنی٬ اینکه اعراب هم چنین کاری با ایران کرده اند یا نه را من نمی دانم! تنها چیزی که در این میان من را بیشتر تکان می دهد٬ می دانید چیست؟! اینکه باز هم برایم یادآوری شد که ظلم هیچگاه پایدار نمی ماند٬ اگر عقلی در سرشان بود٬ داشتند ظلم را برای چند سالی مخفی می کردند٬ حالا دارند بار دیگر عمرشان را کوتاه می کنند. این یعنی یکسره شدن کار٬ آنهم توسط جوانان انقلاب٬ یک زمانی رضا پهلوی خطاب به ایشان گفت: آن جوانانی که به جبهه رفتند و از مملکت دفاع کردند٬ جوانان تربیت شده در زمان پدرم بودند٬ ببینیم جوانان تربیت شده در زمان شما چه می کنند! انگار لااقل این یک حرفش درست بود. اعتراض به انقلاب٬ دقیقا توسط جوانانی در حال انجام است که در دوران همین حکومت رشد کرده اند. خونشان را هم ریختند٬ باز هم راحتتر از هر کار دیگر٬ خون پاک ترین آینده سازان این مملکت را. کسانی که باید در ایران بودید و می دیدید که نگاه کردن به ایشان٬ چقدر افتخار آفرین و غرور انگیز است. همین خس و خاشاک را می گویم٬ همین مورچگانی را می گویم که به اتفاق٬ شیرهای زیادی را پوست درانیده اند. "اوباش قانونی "! برایتان متاسفم اینقدر احمق بودید که بقول نبوی " باد کاشتید و حالا باید طوفان درو کنید". شیطان بزرگتان هیچگاه فکرش را هم نمی کرد٬ خدا جای حق نشسته است و بیست سال خانه نشین کردن نخست وزیر٬ روزی جبران خواهد شد. کسانی که خود در بالای منابر وعظ می خوانند٬ از بیست سال خانه نشینی حضرت علی درس نگرفتند. نمی دانم رئیس بی همه چیزتان از روسیه برگشت یا نه٬ به هر حال در این چند سالی که با همه قطع رابطه کرده اید٬" رفیق پوتین " که لااقل از نظر اسمی با یکی از پوشیدنی های بدرد بخورتان٬ وجه مشترک دارد٬ در قبال دریافت پولهای کلان٬ خدمات شایان توجهی به شما ارائه داده است. آخرینش مانور تمامی هواپیماهای جنگی ایران بود در همین ۲۹ فروردین گذشته که در ابتدا فرودگاههای امام و مهرآباد را برای ساعاتی تعطیل اعلام کردید و بعد از آنکه " رفیق " به شما هشدار داد که اسرائیل در این زمان می تواند در غیاب تجمع هواپیماهایتان هر کاری انجام دهد یا اینکه همه آنها را یکجا نابود کند٬ مانور مربوطه را کنسل کردید. اول عمل می کنید٬ بعد فکر می کنید. واقعا حماقت شما انتها ندارد! در موارد دیگر هم هر جا که سازمانهای اطلاعاتی تان٬ را به آنجا راه نمی دهند٬ گزارشش را از " رفقای شفیق " می گیرید. همانها که جهانبگلو و هاله اسفندیاری را به شما معرفی کردند. اینها که اینقدر رفقای خوبی هستند که انرژی اتمی را که در زیرزمین خانه شان ساخته اند٬ را به شما ارزانی می دارند. حال هرچقدر هم گران٬ بهتر است که اولین اعتبار پس از ریاست جمهوریتان را هم از آنها بگیرید. ضمنا در موارد اخیر هم باید حضوری درس می گرفتید. دکتر ولایتی کلیه رؤسای دانشگاه های پزشکی را در جلسه ای دعوت کرده و طی تحلیلی به ایشان گفته است:" نظام از آغاز تا کنون مراحل حساسی را با موفقیت پشت سر گذاشته است. مرحله حذف شریعتمداری، ما جرای بنی صدر،ماجرای آیت الله منتظری، 18 تیر و اکنون تصمیم دارد که این مرحله را با قاطعیت پشت سربگذارد." از اینکه چنین مشاور نادانی دارید٬ جای بسی امیدواریست. آقای ولایتی! شما و اطرافیانتان به مرحله ای رسیده اید که دقیقا در همان زمان دیکتاتورها سقوط می کنند. دقیقا. ظلم هیچوقت پایدار نمی ماند. هیچوقت.
هم مرگ بر جهانِ شما نیز بـــگذرد
|
|