تبليغاتX
نامه هایی برای هیچ کس

امشب مراسم نمایش هادی و صمد (هادی خرسندی و پرویز صیاد) در شیکاگو برگزار می شه و من داشتم مسیر آدرس رو  از Google Map می گرفتم که با یک عکس هم مواجه شدم٬ وقتی روش کلیک

 

 کردم٬دیدم دقیقا تصویر٬ عکس های مسیر حرکت از محل زندگی مون تا محل برگزاری برنامه رو با عکس های ۳۶۰ درجه نشون می ده٬ به طوری که می تونید این عکس ها رو کاملا بچرخونید و همه مناظر اطراف

 

اون رو مشاهده کنید٬حتی روی فلشی که روی عکس هست٬ اگر کلیک کنید٬ همان مسیری که با ماشین می خواهید طی کنید رو می تونید کاملا ببینید. یعنی تصویر روی مسیر٬ مثل یک فیلم به جلو میره٬ اگرچه این قضیه در بعضی مواقع خوب نیست ولی به هر حال جلوی پیشرفت علم رو به هیچ وجه نمی شه گرفت و علم به عنوان یک حقیقت٬ مثل یک جوی آب٬ مسیر خودش رو بالاخره طی خواهد کرد.

 

اگر شما هم می خواهید امتحان کنید٬ روی  Google Map به این آدرس بروید: (اون ۳۷۵ رو قبل از Chicago Ave بگذارید٬ نمی دونم چرا بلاگفا تو نوشتن متنهای انگلیسی اذیت می کنه؟!)

                                       Chicago Ave, Chicago,IL       375  

 

  به هرحال با این روش می تونید به یک مسافرت کاملا مجازی٬ به هر نقطه از شیکاگو یا هر جای دیگر امریکا که در این برنامه کامل شده باشد بروید٬ بدون اینکه متقبل هزینه ای شده یا از پیاده روی خسته شوید. پیشنهاد می کنم دیدن شیکاگو را که حتما قبلا قسمتی از آن را در صحنه قطار فیلم Spider man 2  دیده اید را٬ از دست نداده و به همه جای آن سفر کنید. فقط کافیست روی هر جا که می خواهید کلیک کنید. قبل از همه لطفا آیتم satellite در روی صفحه Google map را هم فعال کنید تا یک تصویر کاملا واقعی از این شهر زیبا و تمیز را ببینید. 

 

در ضمن اگر از کنار رودخانه سمت چپ آدرس بالا٬ هجده block یا خیابان به سمت پایین بیایید٬ بین خیابانهای Adams و Jackson می توانید Sears Tower معروف شیکاگو را هم مشاهده کنید. سرتان را بالا بگیرید٬ کمی جلو یا عقب بروید٬ محل خورشید هم با حرکت شما تغییر خواهد کرد.

 

به شیکاگو خوش آمدید.

 

راستی٬ خداوند به گوگل برکت دهاد. 

+ نوشته شده توسط ساسان در Sat 21 Jun 2008 و ساعت 10:41 AM |

           به نظر من٬ در طول یک زندگی٬ زمانهایی جاودانه خواهند شد که خاطراتشان متفاوت باشند و باقی بمانند٬ دیشب یکی از آن خاطرات برای من جاودانه شد و آن٬ دیدار با آقای شجریان بعد از بیست سال آرزو بود٬ از زمانی که "نوا و بیداد "  منتشر شدند.

                          

 

دیشب کنسرت آقای شجریان در شیکاگو برگزار شد و در تمام مدت دو ـ سه ساعتی که ایشان٬ آقا همایون پسرشان و دیگر افراد گروه در حال اجرای برنامه بودند٬ انگار من چند متر از زمین فاصله داشتم٬ با تمامی سلولهای شاد و در حال جشن و پایکوبی ام!

 

بعد از کنسرت هم فرصتی بدست آمد که با ایشان٬ آقا همایون و آقای فرج پوری صحبتی کرده و عکس بگیریم٬ از همایون که فوق العاده محجوب به حیا و خجالتی بود٬ از آلبوم جدیدش سوال کردم و اینکه " آلبوم ستاره هایش " من را در اینجا دیوانه کرده است و تشکر بابت آن٬ که گفت: " بعد از آن آلبوم جدیدی نداشته ام " و کلا خجالتی و شاید هم خسته بود.


 

بعد پیش استاد شجریان رفتم که یه خورده اطرافش خلوت تر شده بود٬ به ایشان گفتم که بیست سال هست که منتظر رسیدن چنین لحظه ای بودم٬ از دایی مرحومم به ایشان یادآوری کردم که همسایه ایشان بود٬ و مواردی از آن دوران که اینجا نمی توانم بنویسم٬ از خاطراتشان گفتم که گفت: " چه  نازنین مردی بود٬ ما با هم دوست بودیم در کنار همسایگی "٬ گفتم که اون سالها ایشان هر وقت به خانه ما می آمد٬ ازش می خواستم که از شما برایم بگوید و این قضیه هر دفعه تکرار می شد و من از آن زمان تابحال منتظر چنین لحظه ای بودم.



در آخرین لحظات هم مجددا پیششان رفتم و تشکر کردم که در اشعارشان برای امشب٬ ایرانیان را به تعمق درباره مام میهن و وطن انداختند و امید به روزی که این جمع٬ تلاش و تجربه شان را در مملکت خویش بکار گیرند و امید به بازگشت این جمع ِ شنوندهِ موفق٬ که " هر کس به شهر خویش شهریار بود" و پاسخ ایشان هم این بود: " درست می شه "



همچنین خواهشی کردم که به یاد و خاطره مرحوم دایی ام٬ آرزو می کنم که یک بار دیگر ایشان را در ایران ببینم که شماره ای گرفتم و قرار شد به نشانی مواردی که ایشان به من گفت با اون شماره تماس بگیرم و هماهنگ کنم٬ تشکر کردم بابت این لحظه تاریخی که ایشان برایم رقم زد.  


                                     


یک مورد دیگر هم که بارها از زبان همسر دایی ام شنیده بودم و امشب به آن کاملا پی بردم٬ افتادگی خاص استاد شجریان بود٬ تا وقتی که از نزدیک با ایشان برخورد نکنی٬ متوجه این قضیه نخواهی شد٬ این موضوع را زمانی فهمیدم که با اینکه تعداد زیادی از افراد با ایشان عکس گرفتند٬ با وجود سنگینی کنسرت٬ هیچگاه خسته نشد و حتی گاهی به عکاس می گفت: " فکر کنم نگرفت٬ می خواهید دوباره بگیرید؟ "٬ همچنین هر چه تلاش می کردم٬ در زمانی که جلو سن ایستاده اند از ایشان عکسی بگیرم٬ نشد که نشد! بیشتر به جمعیت تعظیم می کرد تا ایستاده باشد و مگر نه اینکه تعظیم٬ از عظمت و بزرگی سرچشمه می گیرد. 

 

در مورد حاشیه کنسرت هم بگویم که جمعی از ایرانیانی را دیدم که انگار با الباقی افراد مراسم های  قبلی دیگر فرق می کردند٬ اکثرا آدم حسابی هایی که انگار اولین بار بود که در اینجا می دیدمشان٬ طرز رفتار و لباس پوشیدنشان٬ کاملا گواه این قضیه بود. تا بحال فکر می کردم٬ هر وقت که می خواهم آدمهای واقعا حسابی را ببینم٬ باید بروم تئاتر٬ حالا می بینم کنسرت استاد شجریان هم اینگونه است. 

 

پی نوشت: در دوران دانشجویی در ایران٬ با علی٬ دوست عزیزم٬ هم اتاق بودیم که بسیار شبیه  "سیاوش شمس (صحنه)" بود و عاشق او! دوران بسیار خوب و بیاد ماندنی را با هم سپری کردیم٬ تنها موضوعی که من با علی به شدت اختلاف داشتم٬ این بود که وقتی من نوارهای استاد شجریان را گوش می کردم٬ او ضبط را خاموش می کرد و من هم به لج این کار او٬ نوارهای سیاوش شمس او را خاموش می کردم٬ بحث و کل کل ِ ما سر این جریان و طرفداری از خواننده های مورد علاقه مان و گوشزد کردن نقاط ضعف خواننده طرف مقابل٬ به گونه ای بالا می گرفت که در آخر با خنده خودمان و علی٬ دیگر هم اتاقی مان٬ به پایان می رسید. یکبار هم روی نوار مرغ سحر استاد شجریان٬ که مال خودم بود٬ نوشت: تقدیم به دوست عزیزم ساسان!!       می گویم حالا خوشحالم که بالاخره با خواننده مورد علاقه ام٬ اینهمه آشنایی پیدا کردم ولی علی هنوز نع!! 

 

خلاصه اینکه چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبـــــــــــــــــــــــــی...  دیشب!

                                                  

+ نوشته شده توسط ساسان در Sun 25 May 2008 و ساعت 10:39 AM |
حالا این وسط مَسَط ها(؟!) اینو ببینید٬ تا بعد:
+ نوشته شده توسط ساسان در Thu 15 May 2008 و ساعت 10:42 AM |
 

   www.civil233.blogfa.com  

 

  

به دعوت مهران عزیز و همسر بسیار مهربان و خونگرمش٬ به ویرجینیا آمده ایم. فاصله مان تا شهر واشنگتن دی سی٬ چهل دقیقه است. برای اینکه دقایقم را در این روزهای خیلی خوب٬ با شما شریک شوم٬ فعلا این سه عکس را می گذارم. فقط از این فضا بخصوص در این روزها همین یک جمله را می گویم:

 

 

    www.civil233.blogfa.com

 

 

این کریستوفر کلمبوس " پدر سوخته " گشته و توی کره زمین امریکا را پیدا کرده و سیاستمداران اولیه " پدر سوخته تر" امریکایی هم گشته اند و توی امریکا واشنگتن دی سی را برای پایتخت شدن انتخاب کرده اند٬ واقعا که چه انتخاباتی!

آرزو می کنم٬ همه شما روزی موفق به دیدن ویرجینیا و واشنگنتن دی سی شوید٬ اون هم در اردیبهشت با اینهمه گلهای قشنگ و رنگارنگ.

  

     راستی اگر یک نفر روی تابلوی در کاخ ریاست جمهوری مملکت ما هم همچین چیزی که با خط نازک در تابلوی ورودی کاخ سفید زده اند٬ بنویسه٬ چی می شه؟! ( می دانید که همه می توانند تا پشت نرده های حیاط کاخ سفید بروند و عکس بگیرند) 

 

 

+ نوشته شده توسط ساسان در Sat 26 Apr 2008 و ساعت 8:1 PM |
 

 

به طرف می گن: اینجوری سرت رو لب ِ جوب  آب نگذار آب بخور٬ عقلت کم می شه.

 

می گه: هان٬ عقل دیگه چیه؟!

 

می گن: هیچ چی باباجون ٬ آبت رو بخور!  

 

           

                       

بار الها!

                       به آنکه عقل دادی٬ چه ندادی!

                                                           
                                                       
                                                            به آنکه عقل ندادی٬ چه دادی؟!

 

خداوند سعدی را رحمت کناد...

+ نوشته شده توسط ساسان در Sun 13 Apr 2008 و ساعت 2:9 PM |
 

 

 

آنهایی که به انتظار ِ زمان نشسته اند٬ دارند آن را از دست می دهند! 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ساسان در Fri 11 Apr 2008 و ساعت 10:43 PM |
 


آقا من امروز به یه نتیجه رسیدم و اون هم اینکه:



مرد باید روزی سه بار از دست زنش کتک بخوره٬ اگه نخوره اصلا مرد نیست٬ اینقدر باید بخوره تا باد کنه٬

اون هم نه با دست٬ با ماهیتابه!!

 

 

پی نوشت: حالا من یه چیزی گفتم٬ شما باید باور کنید؟!  همه اومدین مات و مبهوت و هیچ چی نگفتین! حتما کلی هم دلتون به حال من سوخت٬ آره؟! بابا جون شوخی بود! 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ساسان در Tue 8 Apr 2008 و ساعت 3:34 PM |

                     

خب اول اینکه سلام و عیدتون مبارک

 

دوم هم اینکه از دوستانی که هروقت به اینجا میان و می بینن پست هنوز همون پست قبلیه٬ معذرت می خوام. با خودم قرار گذاشته ام که وبلاگ نویسی٬ جایزه ای برای انجام کارهای اصلی ام باشه٬ یعنی اگه هر وقت میام اینجا و چیزی می نویسم٬ حتما یه غلطی کرده ام که جایزه اش اومدن به اینجا بوده (حالا نه که هر شب من اینجا می نویسم!!) ولی کلا در نظر داشته باشید٬ من همیشه برای دیر نوشتن دلیل های همینجوریه زیادی دارم که این یکیش هست:

 

        امسال عید٬ دوست و شریک عزیز به همراه خانوم و خواهر خانومشون از ایران تشریف آورده بودن منزل ما و گرچه فقط سه- چهار روزی مهمان ما بودند ولی روزهای خوب و شادی رو سپری کردیم٬ امسال دومین سالیست که عیدها به امریکا میان و دور امریکا رو می چرخند و البته اولین باری هم بود که قسمت شد ما میزبانشون باشیم. این تجربه رو هم پیدا کردم که وقتی افرادی از دوستان و آشنایان از ایران به خونه و شهر و زندگی آدم تو غربت وارد می شن٬ اون محیط واسه آدم از یه جای خیلی دور و غیر قابل دسترس برای اطرافیانی که بخشی از وجودت هستند٬ به یه جای ملموس تر بدل می شه٬ این حس رو نمی تونم با کلمات انتقال بدم. بگذریم.

 

فرصت خیلی کم بود ولی از دق دلی اون صحبتهای عمیقی که قبلا می گفتم تو دلم مونده٬ کمی کم شد. از خیلی جاها و کارها صحبت کردیم٬ از شبهایی که شش سال پیش تو شرکت می خوابیدیم٬ از کار زیاد و هرشب یازده شب خونه رفتنهای سالهای بعد٬ از بی پولی های دوران دانشجویی و خیلی چیزهای دیگه و اینکه حالا بعد از اون سالها هیچ وقت فکرش رو نمی کردیم که با هم تو خیابون Michigan Ave و جاهای دیگه شیکاگو  قدم بزنیم و به گذشته و آینده نظری بیندازیم٬ بقول رفیق٬ که برای اراده انسان٬ انتهایی وجود نداره.

 

خب البته این رو هم بگم که فرق من با شریک اینه که درسته که تو اون سالها جفتمون هیچ چی نداشتیم٬ ولی الان شریک همه چیز داره٬ ولی من باز هم هیچ چی ندارم!

 

البته ایشون می گه: " این مهم نیست که آدم  تو زندگیش چقدر داره٬ مهم اینه که آدم چه کسایی رو داره "

 

خب نگید که خودت جواب خودتو دادی٬ تصور من اینه که اگه آدم تو زندگیش آدمهای خوبی رو داشته باشه و خوب هم داشته باشه٬ اون وقت به این روحیه می رسه که جمله بالا رو بگه والا شریک که اون سالها از این جملات نمی گفت! ولی به هر حال جمله فوق العاده اییه. بسی خوشمان آمد.

 

راستی سفره هفت سینمون هم امسال به لطف فرستادن سماق توسط مادر مهربان و آوردن سنجد توسط خودم از تابستان٬ کاملا طبیعی بود و برعکس پارسال هیچ کلکی درش به کار نرفته بود.

 

یه چیز دیگه و اون هم اینکه٬ عیب بزرگ عید برای من اینه که نزدیکی های سال جدید که می رسه٬ من باید سنم رو در توضیحات وبلاگ یک سال بزرگتر کنم٬ امسال سی و دو سالم پر شد و وارد سی و سه شدم ولی از اونجایی که از بیست و سه سالگی به بعد دوست نداشته ام که بزرگتر بشم٬ می زنم همون سی و دو! دبیر ادبیات سال سوم و چهارم دبیرستانم همیشه دم عید این شعر را تکرار می کرد:


 

       بس که بد می گذرد زندگی اهل جهان              مردم از عمر چو سالی گذرد عید کنند



و بعد اینجوری تفسیرش می کرد:" از بس که زندگی آدمها به سختی و بدی می گذره٬ مردم از اینکه یک سال از عمرشون کم می شه٬ خوشحالی می کنند نه از آمدن عید "


امیدوارم این جمله برای هیچ کس واقعیت نداشته باشه. اصلا نمی دونم چرا این رو نوشتم. 


عیدتون مبارک و امیدوارم سال جدید٬ سال خوب و پر از سلامتی برای همه پدر مادرها٬ دایی مهربانم٬ شما دوست عزیز و بخصوص همسر پرتلاشم  - دیدین اسم کارگردان رو همیشه آخر فیلم ها می نویسن! -  باشد.

 

 

ساسان  

 

 

+ نوشته شده توسط ساسان در Mon 31 Mar 2008 و ساعت 11:14 PM |

  سر  نوشت( نه پی نوشت!):

والا دروغ چرا٬ من از ایرانی بودنم در استفاده از بلیط مترو و قطار در شیکاگو تا همین اندازه استفاده کرده ام که بواسطه دوستی در دانشگاه٬ از یک چینی٬ کارت U-PASS دانشجویی به قیمت ۸۰ دلار خریده ام. با این مبلغ برای چهار ماه نیازی به خرید بلیط ندارم٬ البته در حال گذراندن دومین " چهار ماه " هستم و با این روش حداقل ۵۰۰ - ۶۰۰ دلاری به قول اینوری ها٬ Save کرده ام.

 نمی شد که بگم عده کمی از ایرانی ها از این روشها استفاده می کنند ولی من خیلی مثبتم و فقط نگاه می کنم٬ نه٬  من هم یک ایرانی هستم. بعدا از روشهای دیگر خرید ارزان در بعضی فروشگاههای اینجا هم خواهم نوشت.

                                                                                                            ۱۳  مارچ  ۲۰۰۸

 

 

لطفا این ایمیلی که بدستم رسیده را فقط بخاطر طنز بودنش بخوانید:         

            " اين داستان طنز زيبا كه نشان از كمال هوشمندي و ابتكار و خلاقيت و نبوغ هموطنان ايراني بخصوص در مورد استفاده از وسايل حمل و نقل عمومي دارد٬ اين داستان توسط شهرزاد ساماني ترجمه شده است.


سه نفر آمريكايي و سه نفر ايراني با همديگر براي شركت در يك كنفرانس مي رفتند. در ايستگاه قطار سه آمريكايي هر كدام يك بليط خريدند، اما در كمال تعجب ديدند كه ايراني ها سه نفرشان يك بليط خريده اند. يكي از آمريكايي ها گفت: چطور است كه شما سه نفري با يك بليط مسافرت مي كنيد؟ يكي از ايراني ها گفت: صبر كن تا نشانت بدهيم.

همه سوار قطار شدند. آمريكايي ها روي صندلي هاي تعيين شده نشستند، اما ايراني ها سه نفري رفتند توي يك توالت و در را روي خودشان قفل كردند. بعد، مامور كنترل قطار آمد و بليط ها را كنترل كرد. سپس، در توالت را زد و گفت: بليط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لاي در يك بليط آمد بيرون، مامور قطار آن بليط را نگاه كرد و به راهش ادامه داد. آمريكايي ها كه اين را ديدند، به اين نتيجه رسيدند كه چقدر ابتكار هوشمندانه اي بوده است.


بعد از كنفرانس آمريكايي ها تصميم گرفتند در بازگشت همان كار ايراني ها را انجام دهند تا از اين طريق مقداري پول هم براي خودشان پس انداز كنند. وقتي به ايستگاه رسيدند، سه نفر آمريكايي يك بليط خريدند، اما در كمال تعجب ديدند كه آن سه ايراني هيچ بليطي نخريدند. يكي از آمريكايي ها پرسيد: چطور مي خواهيد بدون بليط سفر كنيد؟ يكي از ايراني ها گفت: صبر كن تا نشانت بدهم.

سه آمريكايي و سه ايراني سوار قطار شدند، سه آمريكايي رفتند توي يك توالت و سه ايراني هم رفتند توي توالت بغلي آمريكايي ها و قطار حركت كرد. چند لحظه بعد از حركت قطار يكي از ايراني ها از توالت بيرون آمد و رفت جلوي توالت آمريكايي ها و گفت: بليط، لطفا.... "

 

 

+ نوشته شده توسط ساسان در Tue 26 Feb 2008 و ساعت 8:47 AM |