تبليغاتX
نامه هایی برای هیچ کس
سال دوم راهنمایی که بودم٬ یه روز یکی از بچه ها یه معما طرح کرد و گفت هر کی جوابش رو بگه من یه جایزه بهش می دم٬ اصل معما رو الان دقیقا یادم نیست که چی بود ولی جوابش رو من تونستم بگم(اون موقع ها خیلی حواسم جمع بود٬ برعکس حالا!)٬ خلاصه جایزه رو که یه کتاب کوچیک٬ با یه داستان کوتاه به ظاهر بچه گانه بود به من داد٬ که فکر می کنم نه در گذشته  چنین جایزه ای گرفته باشم و نه در آینده بگیرم.حالا اصل داستان اون کتاب رو می خوام همون جور ساده  تعریف کنم:

یه روز یه مرد هیزم شکن که تو جنگل تنها زندگی می کرد٬ شیری رو دید که لنگ لنگان داره به سمتش میاد٬ اول ترسید ولی وقتی دید شیر٬ از شدت درد تیری که تو پاش رفته٬ داره به خودش می پیچه٬ دلش سوخت و کمک کرد و با زحمت زیاد تیر رو از پای شیر درآورد. پای شیر رو بست و تا مدت طولانی ازش مواظبت کرد تا اینکه آقا شیره کاملا خوب شد. دوستی آنها بخاطر این کمک سر گرفت و تصمیم گرفتن که با هم زندگی کنن.تا جایی که حتی کنار هم روی یه تخت می خوابیدن( فکرتون منحرف نشه٬ اون موقع ها هنوز چیزی بنام گٍی اختراع نشده بود!کاملا برادرانه و اسلامی بوده).
 بعداز یه مدت هیزم شکن می بینه که از شدت بوی بد دهان شیره نمی تونه بخوابه٬ میاد و خیلی راحت به شیره میگه:این دهنت اینقدر بوی بدی میده که من نمی تونم تحمل کنم و شبها خوابم نمی بره٬ شیر از لحن این حرف به شدت ناراحت می شه و با عصبانیت به هیزم شکن می گه: چون تو حق بزرگی بر گردن من داری٬ واسه همین من چیزی نمی تونم بهت بگم ولی برو تبرت رو بیار و با اون به سرم بکوب٬ هیزم شکن اجتناب می کنه٬ ولی وقتی با اصرار و نهایتا تهدید شیر روبرو می شه٬ با تبر به سر شیر می زنه. شیر هم در حالی که از سرش خون زیادی در حال جاری شدن بوده٬ هیزم شکن پشیمان از گفته٬ رو ترک می کنه و دوباره به جنگل برمی گرده. 
بعد از سالیان سال٬ شیر دوباره پیش هیزم شکن مراجعت می کنه و بعد از احوالپرسی٬ هیزم شکن علت انجام اون کار رو از شیر سوال می کنه و شیر می گه : یه دست روی سرم بکش٬ اثری از اون زخم روی سرم می بینی؟ هیزم شکن جواب می ده: نه!
شیر میگه بعد از اون همه سال٬ هیچ اثری از اون زخم روی سرم نمونده٬ ولی آثار اون زخم زبونت هنوز توی قلبم پابرجاست! 

 هیچ موضوعی این روزها واسم اتفاق نیفتاده که علت نوشتن این پست شده باشه٬ این موارد رو آدم یا وقتی خیلی تنها می شه بهش فکر می کنه٬ یا وقتی که نمی دونه تا نیم ساعته دیگه زنده می مونه یا نه!*٬ که الان موقعیت اولی بیشتر با شرایط من مصداق پیدا می کنه.
واقعا تا بحال چند بار با لحن بدِ حرفهامون٬ اطرافیان رو رنجوندیم؟ از خودم شروع می کنم٬ با اینکه سعی کردم این درس رو از این "بهترین جایزه"  هیچ وقت از یاد نبرم٬ ولی می دونم که دل بعضی آدمها ها رو شکوندم٬شاید اطرافیانم تائید نکن یا شاید هم الان درجه حساسیتم رو بالا برده ام و دارم اینجوری می نویسم٬ ولی وقتی فقط خودت هستی و خدای خودت٬ یا وقتی که داری واسه هیچ کس می نویسی٬ می بینی که واقعا این اتفاق افتاده و فکر می کنی مثل قدیما٬ باید بنویسی تا سبک بشی و بعد هم بسوزونیش.

 
به هر حال در زندگی به این نتیجه رسیده ام٬ که اگر مواردی هم هست که باید یه جوری به طرف مقابل فهموند(مثل مورد این آقا شیره)٬ نباید هر جور که آدم راحتتره بگه. باید مطلب رو بپزه و با یک لحن خوب بیان کنه. فکر می کنم اگه در یه سطح متوسط به بالایی از ادب و شعور صحبت کنیم٬ مهم نیست که انسان چی می گه٬ مهم اینه که مطلبش رو با چه لحنی بیان می کنه.

* راجع به این موضوع و یادآوری آن بعدا خواهم نوشت.

+ نوشته شده توسط در Fri 19 Jan 2007 و ساعت 10:51 PM |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
اولاً: این وبلاگ انار با اون آدم حسابی های توش٬ اینقدر جذابیت داره که٬ آدمهای پر اراده ای مثل من رو٬ نه تنها از کارهای اصلیشون نمی ندازه٬ بلکه به کارهای دیگری هم وا نمی داره!


دوماً: من تو این شش هفت ماه که اومدم امریکا٬ فکر می کردم آدم بعدِ سی سالگی٬ دیگه نمی تونه هیچ دوستی پیدا کنه. امروز فهمیدم از نوع مجازیش می شه!

سوماً: این جریان هم مال ۴ روزه پیشه.البته ببخشید که یه خورده بی ادبیه٬ ولی چون واقعیه دلم نیومد که شما ها نخونینش.

تو یه فروشگاه میدل ایستی امریکائی٬ تو یه شهر بزرگ(اون هایی که می دونن٬ به اونهایی که نمی دونن خارج از وبلاگ بگن کجا!) که از هر ۱۰٬۰۰۰ نفر٬ یه نفر هم ایرانی پیدا نمیشه٬ یه مشتری افغانی از فروشنده ایرانی پرسید:"How much is  this?" فروشنده به خیال خودش که هم کسی فارسی متوجه نمی شه و هم عقده هاش رو سر این بدبخت خالی می کنه گفت: "خار‌‌‌‌‌...... چقده سوال می کنه!"
مشتری بعدی که یه خانوم با وجنات ایرانی بود٬ در حالی که از شدت عصبانیت نمی دونست چیکار کنه٬ می دونین چی گفت؟
گفت:" آقا گوشت گوسفند اسلامی دارین؟" !!!

تا بعد..........

+ نوشته شده توسط در Fri 12 Jan 2007 و ساعت 3:34 AM |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

۱۷ دی٬ سالیان ساله که واسه خونواده ما خوش یُمن بوده٬ امروز هم که با تولد این وبلاگ٬ به این خوش یُمنی اضافه شد.
همیشه از اسیر شدن تو دنیای مجازی نگران بودم٬ این موضوع رو یکی از استاد های دانشگاه که ۱۰ سال پیش رو تکنولوژیهای نوین کار می کرد بهم هشدار داد.(حالا بگذریم که خیلی ها تو این ۱۰ سال تو همین دنیای مجازی میلیاردر یا نویسنده شدن)
وبلاگ زیاد می خوندم٬کامنت هم زیاد می ذاشتم٬ ولی سراغ وبلاگ نویسی نمی رفتم تا اینکه نمی دونم کجا خوندم که: وبلاگ یه نفر٬ شده پایگاه اطلاع رسانی یه حزب بزرگ سیاسی!اون وقت بود که فهمیدم٬ اِه ! نه! آره ......
 البته می ترسیدم و هنوز هم می ترسم منو از خوندن زبان٬ که مهمترین دغدغه این چند ماه منه٬ بندازه.ضمنا٬ چون قراره "نامه هایی برای هیچ کس٬"صادقانه ترین نامه ها باشه اینم بگم که تا امروز٬ اصلاً نمی دونستم که چطور باید یه وبلاگ ساخت تا اینکه  از یه دوست قدیمی کمک گرفتم و این وبلاگ امروز به دنیا اومد.

راستی این رو هم بگم که٬ اگه تو عنوان نوشتم٬ "نامه هایی برای هیچ کس " بخاطر این بود که فکر می کنم با این تفکر٬ آدم هر چی ته دلش هست رو می نویسه٬ صادقانه بودنش هم یه ادعا نیست٬ از خدا می خوام کمکم کنه که اینجوری باشه یا بشه. 

به هر حال٬ این مشق اول بود٬ تا بعد..........

+ نوشته شده توسط در Sat 6 Jan 2007 و ساعت 11:17 PM |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Zbody>