یه روز یه مرد هیزم شکن که تو جنگل تنها زندگی می کرد٬ شیری رو دید که لنگ لنگان داره به سمتش میاد٬ اول ترسید ولی وقتی دید شیر٬ از شدت درد تیری که تو پاش رفته٬ داره به خودش می پیچه٬ دلش سوخت و کمک کرد و با زحمت زیاد تیر رو از پای شیر درآورد. پای شیر رو بست و تا مدت طولانی ازش مواظبت کرد تا اینکه آقا شیره کاملا خوب شد. دوستی آنها بخاطر این کمک سر گرفت و تصمیم گرفتن که با هم زندگی کنن.تا جایی که حتی کنار هم روی یه تخت می خوابیدن( فکرتون منحرف نشه٬ اون موقع ها هنوز چیزی بنام گٍی اختراع نشده بود!کاملا برادرانه و اسلامی بوده).
بعداز یه مدت هیزم شکن می بینه که از شدت بوی بد دهان شیره نمی تونه بخوابه٬ میاد و خیلی راحت به شیره میگه:این دهنت اینقدر بوی بدی میده که من نمی تونم تحمل کنم و شبها خوابم نمی بره٬ شیر از لحن این حرف به شدت ناراحت می شه و با عصبانیت به هیزم شکن می گه: چون تو حق بزرگی بر گردن من داری٬ واسه همین من چیزی نمی تونم بهت بگم ولی برو تبرت رو بیار و با اون به سرم بکوب٬ هیزم شکن اجتناب می کنه٬ ولی وقتی با اصرار و نهایتا تهدید شیر روبرو می شه٬ با تبر به سر شیر می زنه. شیر هم در حالی که از سرش خون زیادی در حال جاری شدن بوده٬ هیزم شکن پشیمان از گفته٬ رو ترک می کنه و دوباره به جنگل برمی گرده.
بعد از سالیان سال٬ شیر دوباره پیش هیزم شکن مراجعت می کنه و بعد از احوالپرسی٬ هیزم شکن علت انجام اون کار رو از شیر سوال می کنه و شیر می گه : یه دست روی سرم بکش٬ اثری از اون زخم روی سرم می بینی؟ هیزم شکن جواب می ده: نه!
شیر میگه بعد از اون همه سال٬ هیچ اثری از اون زخم روی سرم نمونده٬ ولی آثار اون زخم زبونت هنوز توی قلبم پابرجاست!
هیچ موضوعی این روزها واسم اتفاق نیفتاده که علت نوشتن این پست شده باشه٬ این موارد رو آدم یا وقتی خیلی تنها می شه بهش فکر می کنه٬ یا وقتی که نمی دونه تا نیم ساعته دیگه زنده می مونه یا نه!*٬ که الان موقعیت اولی بیشتر با شرایط من مصداق پیدا می کنه.
واقعا تا بحال چند بار با لحن بدِ حرفهامون٬ اطرافیان رو رنجوندیم؟ از خودم شروع می کنم٬ با اینکه سعی کردم این درس رو از این "بهترین جایزه" هیچ وقت از یاد نبرم٬ ولی می دونم که دل بعضی آدمها ها رو شکوندم٬شاید اطرافیانم تائید نکن یا شاید هم الان درجه حساسیتم رو بالا برده ام و دارم اینجوری می نویسم٬ ولی وقتی فقط خودت هستی و خدای خودت٬ یا وقتی که داری واسه هیچ کس می نویسی٬ می بینی که واقعا این اتفاق افتاده و فکر می کنی مثل قدیما٬ باید بنویسی تا سبک بشی و بعد هم بسوزونیش.
به هر حال در زندگی به این نتیجه رسیده ام٬ که اگر مواردی هم هست که باید یه جوری به طرف مقابل فهموند(مثل مورد این آقا شیره)٬ نباید هر جور که آدم راحتتره بگه. باید مطلب رو بپزه و با یک لحن خوب بیان کنه. فکر می کنم اگه در یه سطح متوسط به بالایی از ادب و شعور صحبت کنیم٬ مهم نیست که انسان چی می گه٬ مهم اینه که مطلبش رو با چه لحنی بیان می کنه.
* راجع به این موضوع و یادآوری آن بعدا خواهم نوشت.
مطلب را به بالاترین بفرستید:
