و فرمان همه این آدمها در دستان یک نفر است٬ همه در LANE خودشان حرکت می کنند٬ (چیزی که به اشتباه در ایران LINE گفته می شود٬ در حالی که لاین٬ خطوط سفیدیست که در طرفین هر LANE قرار دارد). در ایلینوی
(ایالتی که شیکاگو بزرگترین شهرش است) امکان ندارد که شما برای تغییر در LANE راهنما بزنید و کسی به شما راه ندهد٬ با اینکه در کالیفرنیا دیدم و شنیدم که اگر ببینند شما قصد تغییر خط عبور خودتان را دارید٬ به هیچ وجه
به شما راه عبور نمی دهند٬ به همین خاطر مردم بدون راهنما زدن٬ مثل ایران جلوی هم می پیچند تا راه بگیرند! فکر می کنم یکی از دلایل آن هم٬ داشتن مرز مشترک با مکزیک و هجوم فرهنگ اسپانیولی یا مکزیکی به کالیفرنیا باشد.
در ایران برای رسیدن به یک مسیر٬ به تنها چیزی که نگاه نمی کنیم تابلوهای راهنمایی و رانندگیست٬ با اینکه در اینجا اگر به قوانین٬ که توسط علائم و تابلوها تعربف شده اند دقت نکنید٬ با توجه به قوانین به هم پیوسته اینجا٬ چنان نقره داغ می شوید که تا چند سال طول می کشد اثرش از بین برود.
مهمترین علائم در اینجا تابلوهای STOP و SPEED LIMIT هستند و معمولا چند هفته طول می کشد عادت کنیم تا بتوانیم این تابلوها را ببینیم! تابلو STOP که در سر چهارراه ها قرار دارد معنی یک ایست کامل را می دهد و
کم کردن سرعت و یا نداشتن ایست کامل٬ جریمه ای معادل ۷۵ دلار را دربر دارد. اگر تصادف و یا به هر دلیلی جریمه داشته باشید٬ بیمه شما در سال بعد گرانتر حساب می شود و باید مبلغ فوق العاده بالایی بابت بیمه هر
سال ماشین خود بپردازید٬ بنابراین همه آدمها مجبور می شوند که به قوانین احترام بگذارند یا به این نتیجه می رسند که ارزش ندارد اینقدر به خودشان لطمه بزنند. گرچه این قضیه بیشتر برای مهاجرین است والا برای یک
امریکایی٬ احترام به قانون بسیار مهم و با اهمیت است. سیستم های شهرسازی در امریکا بیشتر بصورت شطرنجی طراحی شده٬ بنابراین تا دلتان بخواهد چهارراه وجود دارد که اگر در جاهای شلوغ واقع نشده باشد٬
هرکس که زودتر STOP دارد٬ زودتر از چهارراه عبور می کند که کمی نیاز به دقت دارد. البته چه در جامعه و چه در قوانین رانندگی مدام به آدمها آگاهی داده می شود و عدم دقت در این آگاهی ها یا علائم٬ معمولا تاوان و هزینه سنگین مالی را در پی دارد.
این هماهنگی در رانندگی و بقیه قوانین و احترام مردم به آنها٬ برای ما ایرانیها که از ۲۵۰۰ سال پیش همیشه یا یک شاه بر ما حکومت کرده یا یک رهبر٬ این ذهنیت را ایجاد می کند که در این کشور٬ یک رهبر پشت صحنه با
یک ذهن فعال و پویا وجود دارد که تمام قوانین را به گونه ای نوشته است که تناقضی در آن وجود ندارد. بعد از بوجود آمدن این پرسش در ذهنم٬ یکی از دوستان عزیز که مدت ۳۰ سال در اینجا اقامت دارد٬ آن فرد را
" رابرت مُرداک " برایم معرفی کرد که چون صاحب رسانه های بسیار زیادی در کل دنیاست٬ گاهگاهی اسمی از او برده می شود ولی نه کسی او را دیده است و نه کسی از محل او باخبر است! بدیهی است اگر با چنین
طرز تفکری بیندیشیم٬ رئیس جمهور امریکا را هم به عنوان عاملش٬ اوست که انتخاب می کند یا بهتر بگویم با رسانه هایش این مردم را به هر طرفی که بخواهد می کشاند و می داند چگونه زمینه را آماده کند که چه
کسی رأی بیاورد. در عین حال چیزی که بعد از چند ماه برای شما مسجل می شود اینست که در وهله اول سیستمی که برای این مملکت براساس کاپیتالیسم یا نظام سرمایه داری چیده شده چرخهای این مملکت را
می چرخاند٬ همچنین این مردم هم ازته دل خواسته اند که مملکتشان پیشرفت کند و در این بین٬ این دو یعنی سیستم و مردم به همدیگر کمک کرده و باعث رشد و ارتقای همدیگر می شوند و یک کشور را یا گاهی دنیا را به پیش می برند.
چیزی که ما هنوز نه در کشور خود و نه در جهان سوم نمی خواهیم یا اگر هم بخواهیم سیستم ما را له می کند و بقول پروفسور محمد که در پاسخ به سوال یک دانشجوی دوره دکترای نروژی که از او می خواهد جهان سوم را تعریف کند٬ به گونه ای می گوید که بقول خودش روز به روز بیشتر به آن اعتقاد پیدا می کند:
" جهان سوم جایی است که هرکس بخواهد مملکتش را آباد کند٬ خانه اش خراب می شود و هر کس بخواهد خانه اش آباد باشد٬ باید در تخریب مملکتش بکوشد! "
مطلب را به بالاترین بفرستید:
