تبليغاتX
نامه هایی برای هیچ کس
اینکه نزدیک به یکسال تمام دنبال یک کار خوب بگردی ولی در یک روز٬ دقیقا در یک روز٬ دو تا کار واست جور شه رو به چه حسابی باید بذاری؟! امروز این اتفاق واسه من افتاد. جالب اینجاست که ساعت هاش رو هم می تونم

 با هم تنظیم کنم و به پیشرفت زبانم هم خیلی کمک می کنه.نمی دانم؟! همانطور که در اوج نا امیدی تو ایران به برادرم هم گفتم٬ شاید بخاطر اینه که واسم ثابت شده که هیچ تلاشی تو دنیا بی نتیجه نمی مونه٬ هیچ تلاشی.... تو ایران که برای چندمین بار ثابت شد. اینجا هم که امیدوارم. 

داشتن دوستان بامعرفت٬ افتخار بزرگیست که آن را با هیچ چیز عوض نمی کنم٬ در این چند ماه مواردی از صداقت و معرفت از این دوستان دیده ام که مطمئن باشید اگر شما بشنوید٬ باورتان نمی شود. دوستان عزیز٬ از صمیم قلب از شما متشکرم. راستی٬ هیجدهم ها را هیچ وقت فراموش نمی کنم.

+ نوشته شده توسط در Tue 18 Sep 2007 و ساعت 9:14 PM |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
دقیقا دو هفته است که برگشتم! آره می دونم دارین به چی فکر می کنید! چقدر تنبلم! یا اینکه پس این دو هفته چرا هیچ چیز ننوشتم؟

اول اینکه بعد از رسیدنم شروع کردیم به عوض کردن و جابجایی خونه و بقول اینوری ها move کردیم. تو این مدت کامپیوتر خراب شد٬ حالا هم که کامپیوتر درست شده٬ اینترنت قطع شده٬ در ضمن شدیداً مشغول پیدا کردن کار شده ام که امیدوارم هر چه زودتر به نتیجه برسم. به هر حال چون نمی خواستم هیچ بهانه ای برای انجام کارهای شخصی خودم بذارم٬ گفتم یه خورده دیرتر بنویسم٬ بعدا نگم یا نگن! این وبلاگ خوانی و وبلاگ نویسی من (شما بخوانید  " تو ") را از انجام کارهای اصلیت عقب انداخت.

در ضمن این رفتن من به ایران هم اینقدر طولانی شد و اطرافیانم راجع به این قضیه سوال کردند که خود من هم به شک افتادم٬ نکنه می خوام بر نگردم؟! ولی همانطور که قبلا نوشتم٬ سر پیدا کردن دوباره بلیط برگشت٬ واقعا به مشکل برخورده بودم و اگر پیگیری شدید نمی کردم٬ کماکان در ایران بودم. نکته جالب این قضیه در این بود که یک ماه و نیم دربدر پیدا کردن بلیط بودم٬ اما در آخرین لحظات می خواستم پروازم رو به تاخیر بیندازم! دلیلش هم این بود: همان کارمندانی که ظهر همان روز بلیطم را O.K کرده بودند٬ دو ساعت قبل از پرواز بهم پیشنهاد کردند٬ ۸۰۰ دلار بگیرم و با پرواز شب بعد برم و از آنجایی که دیدم بلیط برگشت فقط ۲۰۰ دلار برایم تمام می شود٬ از خدا خواسته قبول کردم ولی از آنجایی که شرکت لوفتانزا یک عمر کارش این است و من تازه کار٬ با یه عذر خواهی کوچولو٬ سر و ته قضیه رو هم آوردند و من هم مثل یک بچه خوب٬ با همه خداحافظی کردم و آمدم. حالا بماند تو این دو ساعت٬ چه برنامه ریزیهایی برای ایجاد درآمد از این طریق٬ برای سال آینده خودم که نکردم! اون هم نه برای یک شب که برای یک هفته! ( !!۵۶۰۰$=۸۰۰*۷) بگذریم...

حرفهای زیادی از ایران دارم که در اسرع وقت می نویسم. فعلا باید برم چون کتابخونه رو دارن می بندن.راستی٬ رسیدن ماه رمضون هم مبارک٬ جای من رو هم خالی کنید سر سفره نون و پنیر و سبزی. ماه رمضون رو هم که می دونید٬ همه وزن اضافه می کنیم به یاد فقرای اسلام! شما مواظب اضافه وزنتون باشید. تا بعد...

+ نوشته شده توسط در Wed 12 Sep 2007 و ساعت 10:10 AM |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Zbody>