اون سه سالی که جنوب کار می کردم٬ یه حسابدار داشتیم به اسم آقای سعیدیان٬ مرد بسیار خوبی بود و با هم خیلی جور بودیم٬ وقتهایی که تو زندگی کم می آورد٬ یه جمله ایی رو می گفت که نمی دونم چرا اینقدر تو ذهن من مونده٬ می گفت: " ای خدا٬ کی می شه که شب بخوابیم و صبح دیگه بیدار نشیم "٬ می گفتم:" جدی می گی آقای سعیدیان؟! " لباش رو به هم فشار می داد و می گفت " آره به خدا٬ چیه این زندگی! "
شدم آقای سعیدیان٬ شبها که می خوابم٬ بدم نمی یاد که دیگه صبح بیدار نشم٬
جدی می گم به خدا ...
پی نوشت: از همه دوستانی که پیرو این پست ابراز محبت کردند٬ بی نهایت ممنونم. نوشتن در این محیط نه تنها باعث آرامش فکری انسان می شه٬ بلکه آدم رو از اندیشه های پربار دیگران هم منتفع می کنه. از محبت شما دوستان٬ بخصوص کامنت گذاران عزیز بی نهایت ممنونم. بهتر شدم.
مطلب را به بالاترین بفرستید:
