|
مرد باید روزی سه بار از دست زنش کتک بخوره٬ اگه نخوره اصلا مرد نیست٬ اینقدر باید بخوره تا باد کنه٬
پی نوشت: حالا من یه چیزی گفتم٬ شما باید باور کنید؟! همه اومدین مات و مبهوت و هیچ چی نگفتین! حتما کلی هم دلتون به حال من سوخت٬ آره؟! بابا جون شوخی بود!
مطلب را به بالاترین بفرستید:
خب اول اینکه سلام و عیدتون مبارک
دوم هم اینکه از دوستانی که هروقت به اینجا میان و می بینن پست هنوز همون پست قبلیه٬ معذرت می خوام. با خودم قرار گذاشته ام که وبلاگ نویسی٬ جایزه ای برای انجام کارهای اصلی ام باشه٬ یعنی اگه هر وقت میام اینجا و چیزی می نویسم٬ حتما یه غلطی کرده ام که جایزه اش اومدن به اینجا بوده (حالا نه که هر شب من اینجا می نویسم!!) ولی کلا در نظر داشته باشید٬ من همیشه برای دیر نوشتن دلیل های همینجوریه زیادی دارم که این یکیش هست:
امسال عید٬ دوست و شریک عزیز به همراه خانوم و خواهر خانومشون از ایران تشریف آورده بودن منزل ما و گرچه فقط سه- چهار روزی مهمان ما بودند ولی روزهای خوب و شادی رو سپری کردیم٬ امسال دومین سالیست که عیدها به امریکا میان و دور امریکا رو می چرخند و البته اولین باری هم بود که قسمت شد ما میزبانشون باشیم. این تجربه رو هم پیدا کردم که وقتی افرادی از دوستان و آشنایان از ایران به خونه و شهر و زندگی آدم تو غربت وارد می شن٬ اون محیط واسه آدم از یه جای خیلی دور و غیر قابل دسترس برای اطرافیانی که بخشی از وجودت هستند٬ به یه جای ملموس تر بدل می شه٬ این حس رو نمی تونم با کلمات انتقال بدم. بگذریم.
فرصت خیلی کم بود ولی از دق دلی اون صحبتهای عمیقی که قبلا می گفتم تو دلم مونده٬ کمی کم شد. از خیلی جاها و کارها صحبت کردیم٬ از شبهایی که شش سال پیش تو شرکت می خوابیدیم٬ از کار زیاد و هرشب یازده شب خونه رفتنهای سالهای بعد٬ از بی پولی های دوران دانشجویی و خیلی چیزهای دیگه و اینکه حالا بعد از اون سالها هیچ وقت فکرش رو نمی کردیم که با هم تو خیابون Michigan Ave و جاهای دیگه شیکاگو قدم بزنیم و به گذشته و آینده نظری بیندازیم٬ بقول رفیق٬ که برای اراده انسان٬ انتهایی وجود نداره.
خب البته این رو هم بگم که فرق من با شریک اینه که درسته که تو اون سالها جفتمون هیچ چی نداشتیم٬ ولی الان شریک همه چیز داره٬ ولی من باز هم هیچ چی ندارم!
البته ایشون می گه: " این مهم نیست که آدم تو زندگیش چقدر داره٬ مهم اینه که آدم چه کسایی رو داره "
خب نگید که خودت جواب خودتو دادی٬ تصور من اینه که اگه آدم تو زندگیش آدمهای خوبی رو داشته باشه و خوب هم داشته باشه٬ اون وقت به این روحیه می رسه که جمله بالا رو بگه والا شریک که اون سالها از این جملات نمی گفت! ولی به هر حال جمله فوق العاده اییه. بسی خوشمان آمد.
راستی سفره هفت سینمون هم امسال به لطف فرستادن سماق توسط مادر مهربان و آوردن سنجد توسط خودم از تابستان٬ کاملا طبیعی بود و برعکس پارسال هیچ کلکی درش به کار نرفته بود.
یه چیز دیگه و اون هم اینکه٬ عیب بزرگ عید برای من اینه که نزدیکی های سال جدید که می رسه٬ من باید سنم رو در توضیحات وبلاگ یک سال بزرگتر کنم٬ امسال سی و دو سالم پر شد و وارد سی و سه شدم ولی از اونجایی که از بیست و سه سالگی به بعد دوست نداشته ام که بزرگتر بشم٬ می زنم همون سی و دو! دبیر ادبیات سال سوم و چهارم دبیرستانم (همون آقای عامری )همیشه دم عید این شعر را تکرار می کرد:
بس که بد می گذرد زندگی اهل جهان مردم از عمر چو سالی گذرد عید کنند
امیدوارم این جمله برای هیچ کس واقعیت نداشته باشه. اصلا نمی دونم چرا این رو نوشتم. عیدتون مبارک و امیدوارم سال جدید٬ سال خوب و پر از سلامتی برای همه پدر مادرها٬ دایی مهربانم٬ شما دوست عزیز و بخصوص همسر پرتلاشم - دیدین اسم کارگردان رو همیشه آخر فیلم ها می نویسن! - باشد.
ساسان
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|