تبليغاتX
نامه هایی برای هیچ کس
از وبلاگ کاغذی ام در سال ۱۳۷۱:

دبیر ادبیات امسال ما آقای عامری * ست. مرد باسواد و آگاهی ست٬ در کلاس چیزهایی می گوید که هیچ کس به آن خوبی درباره آن توضیح نمی دهد. از نظر اخلاقی کمی مغرور است٬ مدام مثل شاه٬ دستهایش را از پشت به هم گره میزند٬ روی نوک سر پنجه اش رفته و سینه ستبر می کند. البته در کلاس شعرهای بسیار زیبایی می خواند که باعث شده من به شعر و شاعری بیشتر علاقمند شوم. به اتفاق مهران در انجمن شعرا شرکت می کنیم و کمی هم شعر می گویم. در یکی از روزها آقای عامری از شیخ بهایی داستان جالبی گفت که نوشتنش خالی از لطف نیست٬

 

 شیخ بهایی انسانی والا و برجسته٬ با تقوی٬ مهندس٬ ریاضی دان٬ شاعر٬ فقیه٬ دانشمند و مسلط به زبان عربی بوده است.

 

ایشان روزی با خود می گوید٬ من که دارای این همه کمالات هستم٬ آیا انسانی هم بالا مرتبه تر از من در این دنیا پیدا می شود؟! در همین فکر بوده که به پیرمرد پینه دوزی برخورد می کند که در حال کار بوده٬ دلش به حم می آید و به پیرمرد می گوید: می خواهی تو را از زحمت نجات دهم؟ و دستش را به طرف کیسه چرمی پیرمرد دراز می کند و کیسه پیرمرد٬ پر از طلا می شود٬ به پیرمرد می گوید این را بفروش و زندگی خودت را به خوبی اداره کن.

 

در این هنگام پیرمرد که تا بحال رویش به طرف دیگری بوده٬ به کیسه نگاه می کند٬ در آن واحد٬ کیسه طلایی به حالت اولیه خودش بر می گردد٬ شیخ بهایی بسیار تعجب می کند که چگونه او که پیرمردی پینه دوز بیشتر نیست٬ چطور با نگاهی کیسه را به حالت اولیه اش درآورد؟!!

 

پیرمرد به شیخ بهایی می گوید: سه نصیحت به تو می کنم گوش کن٬ شیخ بهایی می گوید بفرمایید٬ بگوشم. پیرمرد می گوید: اول آنکه سعی کن در زندگی نظرت کیمیا کند نه دستت! ( آنانکه خاک را به نظر کیمیا کنند...) اگر دو پند دیگر را هم می خواهی بشنوی دنبال من بیا و شیخ بهایی را همراه خودش به خانه اش که بسیار محقر و خالی و حتی بدون زیرانداز خوبی بوده٬ می برد.


به شیخ بهایی می گوید: تو تابحال روی حریر نرم و زرین و زیبا در کاخها و سر ِ  سفره های شاهان می نشسته ای٬ حال باید اینجا بنشینی٬ برو و آن کشک ساب را بگیر و کشک بساب. شیخ بهایی که تابحال به پیشخدمتهای خودش دستور می داده که کارهایش را انجام دهند٬ می رود و شروع می کند به کشک سابیدن! در حال کشک سابیدن پیرمرد او را خواب می کند٬ (به اصطلاح امروزی هیپنوتیزم) .

 

 شیخ بهایی در خواب می بیند که دنیا را نصف کرده اند و شرق آن را به پیرمرد و غرب آن را به او داده اند٬ چند سالی که می گذرد٬ شیخ بهایی با خودش می گوید که نصف دنیا فایده ای ندارد٬ باید با پیرمرد بجنگم و نصف دیگر را هم خودم تصاحب کنم. لشکری جمع می کند و شروع به جنگ می کند. در جنگ شکست می خورد و او را اسیر کرده پیش پیرمرد می برند. پیرمرد می گوید٬ دومین پند من اینست: به آنچه که خداوند به تو داده قانع باش٬ شاید خداوند نخواسته که بیشتر به تو بدهد٬ زیرا لیاقت و شایستگی آن را نداشته ای٬ سوم هم اینکه هیچگاه در زندگی مغرور نشو به خودت٬ حالا هم برو و کشکت رو بساب!!

 

شیخ بهایی به خودش می آید و می بیند که در حال کشک سابیدن است و سه پند پیرمرد را شنیده است. این اصطلاح " برو کشکت رو بساب " از این داستان - که به نظر و دیدگاه من در سال ۱۳۸۷ ٬  به هیچ وجه جنبه حقیقی ندارد - گرفته شده است. ولی به هر حال داستان جالبی و پند آموزی بود.

 

پی نوشت: در طول دوران تحصیل از راهنمایی گرفته تا دانشگاه٬ همواره روابط من با دبیرهای ادبیاتم از بقیه بهتر بود٬ آقای عامری هم از این قاعده مستثنی نبود٬ منتهی در طی سال مدام به هر کس که عطسه می کرد٬ می گفت " خرس ترکید فردا آفتابه!" هیچ کدام از بچه ها هم متوجه منظور ایشان نمی شدند٬ تا اینکه یک روز خود ایشان عطسه کرد و من به بغل دستی ام که اتفاقا فامیلش عامری بود گفتم " فردا آفتابه "٬ او هم خندید و دبیر هم علت خنده را پرسید و او هم برای خودشیرینی گفت٬ فلانی می گه فردا آفتابه!!!   که بعد از آن را خدا به سر هیچ کس نیاره!


با کلی واسطه توانستم از اخراج از مدرسه رهایی پیدا کنم٬ در اون سال در دیوار دبیرستان شعار نویسی شده بود و می خواستند با مدیر جدیدی که از زیر چشمهایش تا نوک انگشتان پایش یکسره ریش بود٬ زهر چشم بگیرند! من بخاطر انضباطم قِسر(؟!) در رفتم. بعدا که فکر کردم یادم آمد قبلترها که حرف بچه ها را قبول نمی کرد که شعر دیگری را روی تخته صرف و نحو(؟)کنیم٬ (صفت٬ موصوف٬ فاعل٬ مفاعلة الیه...) من جمله " کلمانسو " اندیشمند و سیاستمدار فرانسوی را یادآور شدم که گفته بود٬ " فقط احمقها هستند که عوض نمی شوند"٬ نگو از آن زمان ایشان کینه کرده بود و آن روز بروز داد٬ واِلا من که حرف خودش را به خودش برگردانده بودم!!


جواد عزیز و با ذوق هم این شعر را برای ایشان گفته بود که فقط بیت اولش یادم هست:

 
    نام دبیر فارسی ام هست عامری           هست استاد٬ هم به نثر هم به شاعری

      و الخ ...

 

 

+ نوشته شده توسط در Mon 20 Oct 2008 و ساعت 9:4 PM |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


 


دوستان و خوانندگانی که تمایل به سفر توریستی٬ تحصیل٬ کار و یا حتی قصد مهاجرت به کشور امریکا را دارند٬ با من تماس بگیرند٬ خوشحال خواهم شد تا ایران هستم٬ بتوانم کاری برای خوانندگان اینجا انجام دهم٬ آنقدرها هم که می گفتند٬ ورود به آمریکا امکان ناپذیر نیست. فقط کمی هزینه دارد. البته دو سال طول کشید تا توانستم راههای آن را پیدا کنم.  

 

 ایمیل من   civil233@gmail.com    هست.

+ نوشته شده توسط در Tue 14 Oct 2008 و ساعت 9:31 AM |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
دوباره برگشتم به همان دفتر دوست داشتنی ام٬ دفتری که یکی از عوامل موثر برای برگشت من به ایران محسوب می شود٬ پشت میزم نشستم و به این فکر می کنم که با داشتن تمام این مشکلاتی که در اینجا وجود داره٬ چقدر من اینجا رو دوست دارم٬ چقدر از احساس دوگانگی مهاجرت دور شده ام و چقدر سرشار شده ام از اعتماد به نفس٬ همان چیزی که تا دو سال و نیم گذشته داشتم ولی با رفتن به امریکا٬ کمی از آن را از دست دادم. اون کمه خیلی زیاد نبود ولی من را دچار دوگانگی های خاصی کرد٬ حالا یگانه ام.



گرچه شیکاگو را هم وطن دومم می دانم و از بودن در آنجا هم بخصوص در تابستانی که گذشت٬ احساس لذت فراوان کردم ولی خوب٬ اینجا جای دیگریست!


 همسر دوست داشتنی ام را پریشب باز هم مثل سال گذشته٬ تنها روانه کردم تا با ماندن طولانی تر در اینجا٬ خلاء هایم را دوباره پر کنم تا باز برای چند ماه انرژی بیشتری برای ماندن در آنجا داشته باشم. می دانم که تنها گذاشتن همسر٬ ظلم تحمیلی بزرگیست که در حق ایشان روا می دارم٬ ولی چه کنم که کمی به بودن در این محیط نیاز دارم! 


 

دوباره شب شد و این دفتر ِ شلوغ و پر هیاهوی روز٬ در شب به آرامش می رساندَم. آرامشی وصف ناپذیر که فقط من می فهممش.

 

صحنه های دیدن کوچه و خیابان و مردم را میبلعم که فراموشم نشود٬ گرچه تعدادی از آنها هم بسیار مشمئز کننده و آزار دهنده است. مردم نسبت به سال گذشته بسیار عصبی تر و تند مزاج تر شده اند٬ با کوچکترین بهانه ای با هم درگیر می شوند و با بی ادبی خاصی به هم می پرند. رفتارهای رانندگی با پررویی خاصی همراه است٬ قیمت ها به طرز وحشتناکی بالا رفته٬ همه چیز در اینجا گرانتر از امریکاست٬ در بی نظمی جامعه ما نظمی وجود داشت که احمدی نژاد آن را هم به هم زده٬ در سال گذشته یک شکوفایی اقتصادی "خر تو خری" وجود داشت که بواسطه آن٬ عده بسیاری به سودهای فراوانی رسیدند٬ برای جلوگیری از اثرات سوء تحریمها٬ پولهای زیادی روانه بازار شده ولی اثرات آن به مراتب مخرب تر از اثرات تحریمها بوده٬ سوء مدیریت و بی برنامگی در سیستم مملکت غوغا می کند٬ به نقل از یک منبع موثق٬ معاون وزیر نیرو به یکی از دوستانش گفته: "من برای خانه ام موتور برق خریده ام٬ اگر امسال فقط روزی چهار ساعت برق نداشته ایم٬ در سال آینده فقط روزی چهار ساعت برق خواهیم داشت! " 

ولی با همه این مشکلات نمی دانم چرا باز هم اینجا را دوست دارم...

 

در طول مسیرهای پر ترافیکِ بخصوص این سه چهار روز اخیر٬ کارم شده مقایسه رفتارهای اجتماعی آدمهای این مملکت با بقیه جاهای دنیا٬ به اینکه چرا مردم ما به این روز افتادند؟ علت این رفتارها چیست؟ چطور می شود به اصلاح این رفتارها کمک کرد؟ ولی انگار من تنها تازه نفس و تازه وارد ناشی و سطحی نگری هستم که هنوز فکر می کند می شود به گونه ای به حل مشکلات کمک کرد٬ در زمانی که همه افسرده اند و کاملا قطع امید کرده اند. این را از نگاه عاقل اندر سفیه شان می فهمم!!
   


به قول حضرت علی " هر ملتی لیاقت همان حکومتی را دارد که بر ایشان حــاکم است "



من حقیقتِ این جمله را در جامعه امریکا درک کردم٬ البته به گونه ای متفاوت تر از جامعه ایران!

 

پی نوشت: راستی یادم رفت که بگویم٬ از روز اولی که وارد ایران شدم٬ دیدن این موارد خیلی نسبت به سال گذشته بیشتر به چشم می خوره: ۱- دروغ ۲- ریا ۳- ریش        مبارکمان باشد

+ نوشته شده توسط در Wed 8 Oct 2008 و ساعت 8:30 PM |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Zbody>