دبیر ادبیات امسال ما آقای عامری * ست. مرد باسواد و آگاهی ست٬ در کلاس چیزهایی می گوید که هیچ کس به آن خوبی درباره آن توضیح نمی دهد. از نظر اخلاقی کمی مغرور است٬ مدام مثل شاه٬ دستهایش را از پشت به هم گره میزند٬ روی نوک سر پنجه اش رفته و سینه ستبر می کند. البته در کلاس شعرهای بسیار زیبایی می خواند که باعث شده من به شعر و شاعری بیشتر علاقمند شوم. به اتفاق مهران در انجمن شعرا شرکت می کنیم و کمی هم شعر می گویم. در یکی از روزها آقای عامری از شیخ بهایی داستان جالبی گفت که نوشتنش خالی از لطف نیست٬
شیخ بهایی انسانی والا و برجسته٬ با تقوی٬ مهندس٬ ریاضی دان٬ شاعر٬ فقیه٬ دانشمند و مسلط به زبان عربی بوده است.
ایشان روزی با خود می گوید٬ من که دارای این همه کمالات هستم٬ آیا انسانی هم بالا مرتبه تر از من در این دنیا پیدا می شود؟! در همین فکر بوده که به پیرمرد پینه دوزی برخورد می کند که در حال کار بوده٬ دلش به حم می آید و به پیرمرد می گوید: می خواهی تو را از زحمت نجات دهم؟ و دستش را به طرف کیسه چرمی پیرمرد دراز می کند و کیسه پیرمرد٬ پر از طلا می شود٬ به پیرمرد می گوید این را بفروش و زندگی خودت را به خوبی اداره کن.
در این هنگام پیرمرد که تا بحال رویش به طرف دیگری بوده٬ به کیسه نگاه می کند٬ در آن واحد٬ کیسه طلایی به حالت اولیه خودش بر می گردد٬ شیخ بهایی بسیار تعجب می کند که چگونه او که پیرمردی پینه دوز بیشتر نیست٬ چطور با نگاهی کیسه را به حالت اولیه اش درآورد؟!!
پیرمرد به شیخ بهایی می گوید: سه نصیحت به تو می کنم گوش کن٬ شیخ بهایی می گوید بفرمایید٬ بگوشم. پیرمرد می گوید: اول آنکه سعی کن در زندگی نظرت کیمیا کند نه دستت! ( آنانکه خاک را به نظر کیمیا کنند...) اگر دو پند دیگر را هم می خواهی بشنوی دنبال من بیا و شیخ بهایی را همراه خودش به خانه اش که بسیار محقر و خالی و حتی بدون زیرانداز خوبی بوده٬ می برد.
به شیخ بهایی می گوید: تو تابحال روی حریر نرم و زرین و زیبا در کاخها و سر ِ سفره های شاهان می نشسته ای٬ حال باید اینجا بنشینی٬ برو و آن کشک ساب را بگیر و کشک بساب. شیخ بهایی که تابحال به پیشخدمتهای خودش دستور می داده که کارهایش را انجام دهند٬ می رود و شروع می کند به کشک سابیدن! در حال کشک سابیدن پیرمرد او را خواب می کند٬ (به اصطلاح امروزی هیپنوتیزم) .
شیخ بهایی در خواب می بیند که دنیا را نصف کرده اند و شرق آن را به پیرمرد و غرب آن را به او داده اند٬ چند سالی که می گذرد٬ شیخ بهایی با خودش می گوید که نصف دنیا فایده ای ندارد٬ باید با پیرمرد بجنگم و نصف دیگر را هم خودم تصاحب کنم. لشکری جمع می کند و شروع به جنگ می کند. در جنگ شکست می خورد و او را اسیر کرده پیش پیرمرد می برند. پیرمرد می گوید٬ دومین پند من اینست: به آنچه که خداوند به تو داده قانع باش٬ شاید خداوند نخواسته که بیشتر به تو بدهد٬ زیرا لیاقت و شایستگی آن را نداشته ای٬ سوم هم اینکه هیچگاه در زندگی مغرور نشو به خودت٬ حالا هم برو و کشکت رو بساب!!
شیخ بهایی به خودش می آید و می بیند که در حال کشک سابیدن است و سه پند پیرمرد را شنیده است. این اصطلاح " برو کشکت رو بساب " از این داستان - که به نظر و دیدگاه من در سال ۱۳۸۷ ٬ به هیچ وجه جنبه حقیقی ندارد - گرفته شده است. ولی به هر حال داستان جالبی و پند آموزی بود.
پی نوشت: در طول دوران تحصیل از راهنمایی گرفته تا دانشگاه٬ همواره روابط من با دبیرهای ادبیاتم از بقیه بهتر بود٬ آقای عامری هم از این قاعده مستثنی نبود٬ منتهی در طی سال مدام به هر کس که عطسه می کرد٬ می گفت " خرس ترکید فردا آفتابه!" هیچ کدام از بچه ها هم متوجه منظور ایشان نمی شدند٬ تا اینکه یک روز خود ایشان عطسه کرد و من به بغل دستی ام که اتفاقا فامیلش عامری بود گفتم " فردا آفتابه "٬ او هم خندید و دبیر هم علت خنده را پرسید و او هم برای خودشیرینی گفت٬ فلانی می گه فردا آفتابه!!! که بعد از آن را خدا به سر هیچ کس نیاره!
با کلی واسطه توانستم از اخراج از مدرسه رهایی پیدا کنم٬ در اون سال در دیوار دبیرستان شعار نویسی شده بود و می خواستند با مدیر جدیدی که از زیر چشمهایش تا نوک انگشتان پایش یکسره ریش بود٬ زهر چشم بگیرند! من بخاطر انضباطم قِسر(؟!) در رفتم. بعدا که فکر کردم یادم آمد قبلترها که حرف بچه ها را قبول نمی کرد که شعر دیگری را روی تخته صرف و نحو(؟)کنیم٬ (صفت٬ موصوف٬ فاعل٬ مفاعلة الیه...) من جمله " کلمانسو " اندیشمند و سیاستمدار فرانسوی را یادآور شدم که گفته بود٬ " فقط احمقها هستند که عوض نمی شوند"٬ نگو از آن زمان ایشان کینه کرده بود و آن روز بروز داد٬ واِلا من که حرف خودش را به خودش برگردانده بودم!!
جواد عزیز و با ذوق هم این شعر را برای ایشان گفته بود که فقط بیت اولش یادم هست:
نام دبیر فارسی ام هست عامری هست استاد٬ هم به نثر هم به شاعری
و الخ ...
مطلب را به بالاترین بفرستید:
