آقای عامری مثل همه معلمها و دبیرهای دیگر٬ به محض ورود به کلاس کتاب نفر اول از میز اول ِ سمت راست کلاس را بر می داشت و شروع می کرد به ورق زدن و سوال می کرد که: خوب! هفته پیش تا کجا درس دادم؟
یک روز از اونجایی که به ته کلاس رسیده بود٬ کتاب یکی از بچه های میز آخر کلاس به اسم صفری را برای درس دادن برداشت! صفری از همه جا بی خبر فراموش کرده بود نامه دوست دخترش رو از لای کتابش برداره٬ اتفاقاً آقای عامری نامه را دید و با فضولی هرچه تمام تر شروع کرد به خواندن نامه!
با خواندن خط اول نامه شروع به لبخند زدن کرد و هرچه که به انتهای نامه نزدیکتر می شد٬ با نگاهی به صفری سری تکان می داد و لبخندش رو شدیدتر می کرد٬ به همین نسبت صورت طفلک صفری هم لحظه به لحظه قرمزتر می شد٬ همه بچه ها هم از موضوع خبردار شده بودند و هی پچ پچ می کردند.
آقای عامری نامه را تا انتها خوند٬ به صفری مجداً لبخندی زد و فقط گفت: پسر٬ بیشتر مواظب باش!
اون روز گذشت و صفری ِ بیچاره٬ خیلی از این قضیه ناراحت شد٬ روزهای بعد هر وقت آقای عامری سر کلاس ما می آمد٬ از همون جلوی کلاس با لبخند ملیحی رو به صفری می کرد و می گفت:" صفری! چه خبـــــــــــــــــــــــــــر؟!! "
و غش غش خنده بود که کلاس رو فرا می گرفت. از آن روز به بعد این جمله شد یک ضرب المثل که هروقت بچه ها می خواستند راجع به دوست دخترهاشون از هم بپرسند٬ می گفتند " صفری چه خبر؟!! "
این خاطره رو نوشتم تا اگر روزی این ضرب المثل رو جایی شنیدید٬ بدونید که منبع و مأخذ اون کلاس ادبیات ما بود!
پی نوشت: این پست هم شد یکی دیگر از کمر درد نویسی های من! اگر تو خیابون دیدید یه نفر داره چهار دست و پا از ماشین میاد بیرون و بیرون اومدنش هم پنج دقیقه طول می کشه٬ بدونید که اون ساسانه! حالا می گم این کمر درده اگه برا ما آب نداره٬ برای شما که نون داره!
+ نوشته شده توسط در
Fri 31 Oct 2008 و ساعت
5:13 AM |
مطلب را به بالاترین بفرستید: