تبليغاتX
نامه هایی برای هیچ کس


آقای عامری که در چند پست قبلتر راجع به ایشان نوشتم را که یادتان هست؟ همیشه با افسوس و سوز و گداز خاصی این شعر را سرکلاس برایمان می خواند ولی هیچگاه نه اجازه می داد که شعر را یادداشت کنیم و نه نسخه ای از آن را برایمان چاپ می کرد. شعر را برای علی٬ دوست خوبی که در آن زمان نتوانسته بود با دختر مورد علاقه اش ازدواج کند و در شب عروسی دختر٬ حالتی مشابه این شعر را داشت٬ می خواستم.


حالا بعد از پانزده سال علی را گم کرده ام و شعر را پیدا. شاید روزی به اینجا بیاید و حالات آنروزها دوباره برایش تداعی شود. شاید هم فراموش کرده و دیگر برایش اهمیتی نداشته باشد. گرچه یاد ِ پیرمردی از فامیل می افتم که همیشه می گفت: بعد از پنجاه سال٬ هرگاه با دختری که در جوانی اش دوست داشته و هرگز موفق به ازدواج با او نشده بوده٬ روبرو می شده٬ قلبش به شدت همان سالها به تپش می افتاده و حالش دگرگون می شده است. در آخر هم با افسوس می گفت: نه او خوشبخت شد و نه من. امیدوارم علی خوشبخت شده باشد٬ گرچه بعدها شنیدم که معتاد شده است!

 
و حالا شعر:

 

امشب که من به خون جگر غوطه میخورم
او در میــــان حلقه گلهـــــــا نشسته است
با نــــــــــــــاز تکیه داده به بازوی دیگــــــری
لبخند پر فسون به لبش نقش بسته است



با هر نوای زیر و بم ســــــــاز دلنـــواز
در دست خود فشارد آن حلقه زرش
بوسی زند زمـــــهر به پیشانیش پدر
مـــادر نهد دو شاخه گــل در برابرش



داماد سرخوش از اندیشه ی وصال                    (آقای عامری همیشه این مصرع را دوبار می خواند)
آرام چنـگ برده به گیســوی نوعروس
افروخته است در دل او آتش هوس
آن چشم پر گناه که گوید ، بیا ببوس

 

داری بیاد آن شب سکــر آور خزان
گفتی خوشا کسیکه بعهدش وفا کند
گفتم اگر جدا کند از من فلک تو را
گفتـی که مرگ هم نتوانـــــد جدا کند

 


ای نوعروس این چشم شرر بار من هنوز
مفتون عشق و شور و نشاط و گریز توست
آســــــــوده دل بخانه شوهــــــر قدم گذار
خوشبخت باش گوهر اشکــم جهیز توست

 

 

+ نوشته شده توسط در Thu 15 Jan 2009 و ساعت 11:43 PM |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


از چهار سالگی با سعید دوست صمیمی هستیم٬ پانزده سال پیش هر دو دانشجو بودیم٬ در دو شهر مختلف٬ دوستی عمیقی با هم داشته و هنوز داریم. (قطرات اشکش در فرودگاه٬ در شبی که می آمدیم را فقط من و همسر دیدیم!). سعید تلفن نداشت٬ من هم از تلفن صاحبخانه استفاده می کردم٬ بنابراین گهگاهی با نامه با هم در ارتباط بودیم.


یکبار که برای پست نامه ام به اداره پست رفته بودم٬ دیدم که کارمندهای اداره پست که اتفاقاً سن و سالی هم ازشون گذشته بود٬ دارند با هم صحبت می کنند.

وسط صحبت ها٬ یکی از کارمندها٬ از کارمندی که پشت پیش خوانِ جلوی من بود٬ پرسید: راستی می خواستین واسه بابات زن بگیرین٬ گرفتین؟

کارمند ِ گفت: هنوز نه.
اولی گفت: خوب بیاین مادر من رو واسش بگیرین!

کارمند ِ گفت: نَع٬ پدر من باکره می خواد!!
اولی گفت: باکره هست دیگه!

کارمند ِ با خنده گفت: چطور؟!
اولی گفت: باباجون!  پدر من ده ساله که فوت کرده٬ مادرم بعد از ده سال٬ اگه شمشیر هم خورده بود تا حالا جوش خورده بود!!!


بعد از این حرف٬ اداره پست بود که داشت با تمام نامه هاش منفجر می شد.


 

+ نوشته شده توسط در Wed 14 Jan 2009 و ساعت 6:3 PM |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
                                      www.civil233.blogfa.com

                                                     " نمای ورودی منزل اوباما "

 

دو سه هفته پیش فرصتی دست داد تا به آپارتمان در حال بازسازی یکی از همکاران٬ که در منطقه هاید پارک شیکاگو واقع شده برویم. آپارتمانش ده تا خونه هم تا منزل اوباما فاصله نداشت. خوشبختانه اوباما به خاطر تعطیلات آخر سال٬ به هاوایی سفر کرده بود و چون نبود٬ توانستیم که از جلوی منزلش با ماشین عبور کنیم٬ باید بودید و می دیدید که چقدر پلیس و مامور مخفی از خانه اش مراقبت می کردند. دوستم می گفت٬ هر وقت که اوباما باشد٬ سرتاسر خیابان را می بندند و هیچ کس را به داخل خیابان راه نمی دهند٬ مگر اینکه در کارت شناسایی ات٬ ذکر شده باشد که در آنجا زندگی می کنی.

 

پرسیدم که قیمت خانه اوباما چند است؟ گفت که خانه اش را چند سال پیش یک و نیم میلیون دلار خریده ولی الان پنج٬ شش میلیون دلار ارزش دارد و چقدر هم ناراحت بود از اینکه خانه بغلی اوباما را دو سال پیش می خواسته بخره٬ ولی یک نفر دیگر پنجاه هزار دلار بالاتر قیمت داده و او آن را از دست داده است. در سمت دیگر خانه اوباما هم یک معبد بود که می گفت یا قبلا معبد یهودیان بوده و بعدا تبدیل به مسجد شده و یا بالعکس. احتمالا حالت دوم قریب به یقین تر باشد! چون فکر نکنم یهودیها چیزی به مسلمانها بفروشند یا اصلا بگذارند چنین حالتی بوجود آید. 

دوستم می گفت تا همین چند وقت پیش هم اوباما٬ خیلی راحت در داخل حیاطش بسکتبال بازی می کرده که یکبار هم بهش گفتم که امریکا٬ رئیس جمهوری مثل شما می خواهد که او هم گفته " تو اینطور فکر می کنی؟ "  

 

خلاصه اون روز گذشت و من همان شب خواب دیدم که روبروی اوباما ایستادم و در حالی که با دست راستم روی شانه چپش می زنم٬ با خنده بهش می گم: !congratulations man
حالا تبریک من بابت خرید ارزان خانه بود یا برنده شدنش در انتخابات ریاست جمهوری را٬ خودم هم نمی دانم.

 

 

 صبح که شد از خواب پریدم و بسی خوشحال شدم که بالاخره یک خواب حتی کوتاه به زبان انگلیسی دیدم. اون لحظه٬ بودن اوباما در خواب خیلی برایم مهم نبود ولی بعداً فکر کردم٬ آدم خواب هم می خواد ببینه٬ خواب آدمهای مهم رو ببینه٬ این به تقویت زبان انگلیسی آدم خیلی کمک می کنه!! " شما اینطور فکر نمی کنید؟! "

 

مطلب مرتبط: مشاور ارشد اوباما٬ متولد شیراز است.


+ نوشته شده توسط در Mon 12 Jan 2009 و ساعت 6:10 PM |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

 

دقت کرده اید که در ایران رابطه دولت با ملت٬ عین رابطه پیچ با مهره هست؟!

 هر طرف که پیچ ِ می چرخه٬ مهرهه درست برعکسش عمل می کنه! حالا این وسط ها٬ ترتیب ملت هم داده می شه!! البته این به این معنی نیست که اگر٬ هم جهت هم می چرخیدن٬ ترتیبشون داده نمی شد!!!

 

 پی نوشت در جواب مهناز خانوم:

خب به نظر من روانشناسهای جامعه امریکا، چون هدف رو بجای فرد، جامعه قرار داده اند، جامعه شان را طوری مدیریت می کنند که اگر هم قرار باشه بادی بوزد و ملت به طرف باد بچرخند، مسیر و جهت باد رو هم خودشون تعیین می کنند. در این حالت ملتشون " بادی به هر جهت " نشده و در مسیر اهداف مملکتشون قرار داده می شوند. ولی در ایران چنین تفکری اصلا با حکومت سازگار نیست(هدف نبودن جامعه)٬ یعنی چطوری عرض کنم٬ مشکل اصلا یه چیز دیگه هست٬ اینجا قبلا گفته ام.

 

+ نوشته شده توسط در Sat 10 Jan 2009 و ساعت 9:18 AM |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

همسرم مطابق برنامه ای که بیمارستان محل تحصیلش برای کمک به مردم فقیر کشور بولیوی* دارد٬ بصورت داوطلبانه برای مدت یک ماه به این کشور سفر کرده. قبل از رفتن هرچه اصرار کرد که " چون سال جدید میلادی امسال با ایام محرم٬ تقارن پیدا کرده٬ بذار برای این یک ماه واست یه زن سیاه پوست بگیرم٬ انشاءالله خدا قبول می کنه٬ " قبول نکردم که نکردم!

 

از شوخی گذشته در این قضیه من محو عملکرد انسانهایی هستم که سالیان سال هست که این برنامه را بصورت داوطلبانه و با هزینه شخصی خود راه اندازی کرده اند. خانوم و آقای دکتری که این کلینیک پزشکی را در آن کشور راه اندازی کرده اند را٬ در شبی که همسرم قصد عزیمت به آنجا را داشت دیدم. یک چمدان پر از دارو و تجهیزات پزشکی تهیه کرده بودند که همسرم به همراه خود ببرد. خانوم دکتر یک پزشک جراح و متخصص کلیه است. این زن بزرگوار یکی از کلیه های خود را به یکی از بیمارانش بخشیده است.


این موضوع را که شنیدم٬  از خاله مرحومم یادم آمد که سالها قبل از فوتش یک عمل جراحی داشت. پزشک جراحش یکی از کلیه های او را بی خبر از خاله ام و خانواده اش٬ دزدیده بود و به بیمار دیگری فروخته بود. سالها بعد دکتر دیگری که عکس رادیولوژی خاله ام را دیده بود٬ از او راجع به علت درآوردن کلیه سوال کرده بود و خاله از همه جا بی خبر ِما٬ توضیح داده که فقط یک عمل جراحی با فلان پزشک داشته است٬ دکتر گفته بود شنیده بودم که آن پزشک که سالهاست که به خارج از کشور رفته است٬ این کار را می کرده ولی تا بحال ندیده بودم! 

 

حالا چرا اینها را امروز می گویم؟

گفته بودم که یک کار دوم هم گرفته ام٬ در واقع بیشتر سرگرمیست تا کار٬ سال گذشته یکی از دوستان خوبم در اینجا٬ به من یک انستیتو زبان را معرفی کرد که نیاز به یک معلم برای تدریس زبان فارسی دارند٬ در آنجا همه نوع زبانی اعم از چینی٬ روسی٬ ویتنامی٬ ژاپنی٬ عربی٬ اسپانیولی و پرتغالی تدریس می شود. سال گذشته دو تا شاگرد داشتم که اولی یک پسر بیست و یک ساله فوق العاده باهوش بود که به زبانهای اسپانیولی و فرانسه تسلط کامل داشت٬ می گفت به علت علاقه و چون دوست دارد خبرنگار شود٬ می خواهد فارسی یاد بگیرد. دومی هم یک جوان بور ِسی و خورده ای ساله دانمارکی بود٬ که در روزنامه شیکاگو تریبیون کار می کرد و البته چون با یک دختر افغانی ازدواج کرده بود٬ می خواست با صحبت کردن فارسی با همسرش٬ او را سورپرایز کند. 


 نفر سوم را هیچگاه ندیدم٬ گفتند در ارتش امریکا کار می کند و می خواهد به افغانستان برود٬ هر چه به خودم فشار آوردم نتوانستم خودم را راضی کنم. آخر به چنین آدمی فارسی یاد بدهم٬ بعد برود تحت عنوان مأمور مخفی صحبتهای فارسی یک افغانی مثل " اخی گل "(به فتح الف) ** را بشنود٬ بعد او را بگیرند و شکنجه کنند و بکشند؟! آنوقت من با عذاب وجدانم چه کنم؟! بخاطر یک مشت دلار؟!! (در اینجاها می خوام اصرار کنم که من آدم با وجدانی هستم٬ شما جدی نگیرید!) این بود که آقا رو پیچوندم و گفتم وقت ندارم.

 

چند روز پیش دوباره تماس گرفتند و گفتند شاگرد جدیدی آمده است٬ امروز که رفتم با کامل مردی مواجه شدم که او هم می خواست به افغانستان برود٬ منتها از چهار سال پیش مدرسه ای در افغانستان دائر کرده و به دولت افغانستان داده است برای بچه های یازده تا پانزده ساله. اول کمی با دیده تردید نگاه کردم ولی بعد فکر کردم٬ به سن و سال و چهره اش نمی خورد که برای مأموریت دیگری بخواهد برود٬ در ضمن در این مدت تعداد زیادی آمریکایی دیده ام که به کارهای داوطلبانه در کشورهای دیگر علاقه مندند.

 

 همینطور همسر از تعداد زیادی امریکایی تعریف کرد که در بولیوی یا دیگر کشورهای امریکای جنوبی به کارهای داوطلبانه با هزینه شخصی خود مشغولند٬ یادم آمد سه سال پیش که برای آمدنم به سفارت امریکا رفتم٬ همه آنها فارسی را خیلی خوب بلد بودند٬ بنابراین به این جمع بندی رسیدم که این آقا نه تنها یک نفر از ارتش امریکا نیست٬ بلکه بسیار قابل احترام نیز هست٬ از جنس بعضی از امریکایی هاییست که برای اجرای اصل چهار در دهه چهل به ایران آمده بودند و مردم هنوز خاطرات خوبی از کمک آنها به ایران دارند.

 

خلاصه اینکه٬ خارج از بحث دولت امریکا که با آمدن " آقام حسین اوباما" امیدوارم روششان بهبود پیدا کند٬ مردم امریکا در خیلی از موارد اخلاقهای بسیار خوبی دارند که واقعا قابل ستایش است. امیدوارم روزی در ایران هم انجام کارهای داوطلبانه عام المنفعه اشاعه پیدا کند. اون خانوم دکتر وقتی متوجه شد که رشته من راه و ساختمان است٬ گفت راه روستایی که کلینیک در آنجا هست خراب شده٬ می توانی تو هم با همسرت بروی و آن را درست کنی؟ گرچه به هیچ وجه با برنامه های کاری من جور در نمی آمد ولی فکر کردم٬ هر وقت ظرفیت من آنقدر بالا رفت که توانستم همین کار را برای ایران انجام دهم٬ آنوقت برای جاهای دیگر هم اگر کاری از دستم بر آمد انجام خواهم داد.

 

 دبیرستان که بودم یکبار فکر کردم٬ چکار کنم تا برای خانواده ام یک کار مفید انجام دهم٬ بعد گفتم چرا برای شهرم کاری نکنم٬ بعد به کشور فکر کردم٬ بعد با خودم گفتم اگر جهانی فکر کنم٬ کارهایم نیز جهانی خواهند شد٬ حالا به این نتیجه رسیده ام که قبل از همه اینها باید از خودم شروع کنم٬ باید اول از همه ظرفم را بزرگ کنم. حالا از خدا می خواهم کمکم کند تابتوانم ظرفیتم را زیاد کنم. درست مثل اون خانوم دکتر٬ مثل همسر که می دانم روزهای بسیار سختی را در تابستان بسیار گرم و پر از پشه مالاریای این روزهای بولیوی ِ فقیر می گذراند٬ مثل خیلی از امریکایی ها و ایرانی های فداکار. من به روزی که تعداد بیشتری از ایرانیها از جمله خودم٬ بتوانیم به آن ظرفیت برسیم که بدون چشمداشت کار خیر انجام دهیم٬ امیدوارم.  

  

 

* بولیوی، کشوری ست بسیار فقیر در امریکای جنوبی٬ در همسایگی برزیل٬ آرژانتین٬ پاراگوئه٬ پرو و شیلی

** اَخی گل٬ نام پسر بسیار کاری و زرنگ افغانی بود که به مدت سه سال در جنوب کشور٬ سرکارگر بیش از پنجاه کارگر ِ شرکتی بود که من در آن کار می کردم. 

 پی نوشت: راستی امروز دومین سالگرد تولد این وبلاگ بود.

               

این آهنگ هم تقدیم به همسر که آهنگهای رضا صادقی رو خیلی دوست داره:

        

               
+ نوشته شده توسط در Tue 6 Jan 2009 و ساعت 10:36 PM |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 ایمیلی برایم رسید که حیفم اومد اون رو برای خواننده های بخصوص مذکر این وبلاگ ترجمه نکنم! امیدوارم شما هم از خوندنش لذت ببرید.

 

 در یک غروب جمعه٬ پیرمردی مو سفید٬ در حالی که دختر جوان و زیبایی بازو به بازویش او را همراهی می کرد٬ وارد یک جواهر فروشی شد و به جواهرفروش گفت: "برای دوست دخترم یک انگشتر مخصوص می خواهم."

 

مرد جواهرفروش به اطرافش نگاهی انداخت و انگشتر فوق العاده ایی که ارزش آن چهل هزار دلار بود را به پیرمرد و دختر جوان نشان داد. چشمان دختر جوان برقی زد و تمام بدنش از شدت هیجان به لرزه افتاد.

 

پیرمرد در حال دیدن انگشتر به مرد جواهرفروش گفت: خب٬ ما این رو برمی داریم. جواهرفروش با احترام پرسید که پول اون رو چطور پرداخت می کنید؟ پیرمرد گفت با چک٬ ولی خب من می دونم که شما باید مطمئن بشید که حساب من خوب هست٬ بنابراین من این چک رو الان می نویسم و شما می تونید روز دوشنبه که بانکها باز می شه٬ به بانک من تلفن بزنید و تایید اون رو بگیرید و بعد از آن٬ من در بعدازظهر دوشنبه این انگشتر را از شما می گیرم.

 

دوشنبه صبح مرد جواهرفروش در حالی که به شدت ناراحت بود به پیرمرد تلفن زد و با عصبانیت به پیرمرد گفت:من الان حسابتون رو چک کردم٬ اصلا نمی تونم تصور کنم که توی حسابتون هیچ پولی وجود نداره! پیرمرد جواب داد: متوجه هستم٬ ولی در عوضش آیا می تونی تصور کنی که من چه آخر هفته معرکه و هیجان انگیزی رو گذروندم؟!!

 

 

 

 پی نوشت: خدا را شکر از این ترجمه من خیلی استقبال شده٬ تو اینترنت که سرچ می کنی٬ دهها صفحه را می بینی که افراد به نام خود آنرا بدون ذکر مآخذ انتشار داده اند.  

+ نوشته شده توسط در Sat 27 Dec 2008 و ساعت 6:25 PM |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

                        www.civil233.blogfa.com

                                                           " دیروز "

یک ماهی هست که برگشتم٬ به غیر از روز اول بقیه روزها با برف و بوران شدید همراه بود. الان هم که هوا با اجازتون ۲۵ درجه سانتیگراد زیر صفر هست . تمامی شیشه ها از داخل علاوه بر یخ٬ برفک هم زده اند. قسمت زیادی از دریاچه میشیگان که شاید به اندازه یک سوم دریای خزر باشد یخ زده است.


هوا به وضعیت هشدار رسیده است. با این سرما٬ هوای حوصله ابریست!

                                 www.civil233.blogfa.com

                                                        " مرداد ماه "

پی نوشت: با تشکر از پسر عموی عزیز بخاطر عکس ها.

+ نوشته شده توسط در Sun 21 Dec 2008 و ساعت 5:29 PM |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Zbody>