همین دیشب بود که برای دو هزار و پانصدمین بار با همسرم کـَل کَلی همراه با خنده داشتم بر سر این موضوع که٬ هر وقت خواستیم بچه دار شویم٬ اسم پسرمان " نیما " باشد و او هم که همیشه مخالف این قضیه. این کل کل اما دو ساعت بیشتر به شادی نینجامید٬ پدر همسرم بعد از صحبت تلفنی با ایشان٬ با من صحبت کرد و گفت:" من به دخترم نگفتم٬ ولی نیما به اتفاق پسر ده ساله اش در داخل همین هواپیمایی بوده است که به ارمنستان می رفته! "انگار آب سردی رویم ریختند! پاییز گذشته که به اتفاق همسرم به ایران رفته بودیم نیما را دیدم. نیما و خانواده اش در اصل دوست خانوادگی عمویم بودند٬ ولی از بس که خانواده خونگرم و خوبی بودند٬ با همه فامیل رابطه خوب و نزدیکی داشته و دارند. نیما از من بزرگتر بود بیشتر همبازی برادران و پسر عمویم بود ولی از آن تیپهایی بود که من را هم تحویل می گرفت٬ شاید این موضوع یکی از تاثیرگذار ترین رفتارهای نیما به عنوان یک الگو برای من بود. اسم خوب٬ خوش تیپ٬ خوش چهره٬ مهربان و خونگرم. مثل همه نیماهای دیگر یک " بی ام و " هم داشت. نیما٬ در سن و سالی که آدمها در زندگیشان دنبال یک الگو می گردند٬ برای من یک آدم کامل محسوب می شد.
نیما را ده سال بود که ندیده بودم٬ دورادور احوالش را از پسرعموهایم می پرسیدم٬ تا پاییز گذشته٬ همسرم او را در منزل یکی از اقوام دیده بود و به او گفته بود که من همیشه از او صحبت می کنم و اینکه خیلی دوست دارد که ببیندت٬ این بود که نیما لطف کرد و به منزل مادربزرگ همسر آمد. از قبل چاقتر شده بود٬ با همه مشکلاتی که برایشان پیش آمده بود٬ آن خنده های همیشگی هنوز هم بر چهره اش بود٬ از گذشته گفتیم و آن روزهای خوب را یاد کردیم.
پدر نیما که مرد بسیار دوست داشتنی و مثبتی بود٬ دو سال پیش در جریان یک تصادف هولناک در جاده شمال فوت کرد٬ سال گذشته هم دختر کوچولوی خواهر ِ نیما در هنگام بازی در استخر غرق شد٬ هفته گذشته هم که نیما و پسر ده ساله اش برای همیشه پرواز کردند! نمی دانم مادر نیما و خواهرانش با اینهمه غم چه می کنند؟! یا همسرش٬ یا فرزند یک ماهه دیگرش وقتی که بزرگتر شود و ببیند نه پدری بجا مانده و نه برادری؟!
+ نوشته شده توسط در
Wed 22 Jul 2009 و ساعت
11:38 PM |
مطلب را به بالاترین بفرستید: