تبليغاتX
نامه هایی برای هیچ کس - voluntarily

همسرم مطابق برنامه ای که بیمارستان محل تحصیلش برای کمک به مردم فقیر کشور بولیوی* دارد٬ بصورت داوطلبانه برای مدت یک ماه به این کشور سفر کرده. قبل از رفتن هرچه اصرار کرد که " چون سال جدید میلادی امسال با ایام محرم٬ تقارن پیدا کرده٬ بذار برای این یک ماه واست یه زن سیاه پوست بگیرم٬ انشاءالله خدا قبول می کنه٬ " قبول نکردم که نکردم!

 

از شوخی گذشته در این قضیه من محو عملکرد انسانهایی هستم که سالیان سال هست که این برنامه را بصورت داوطلبانه و با هزینه شخصی خود راه اندازی کرده اند. خانوم و آقای دکتری که این کلینیک پزشکی را در آن کشور راه اندازی کرده اند را٬ در شبی که همسرم قصد عزیمت به آنجا را داشت دیدم. یک چمدان پر از دارو و تجهیزات پزشکی تهیه کرده بودند که همسرم به همراه خود ببرد. خانوم دکتر یک پزشک جراح و متخصص کلیه است. این زن بزرگوار یکی از کلیه های خود را به یکی از بیمارانش بخشیده است.


این موضوع را که شنیدم٬  از خاله مرحومم یادم آمد که سالها قبل از فوتش یک عمل جراحی داشت. پزشک جراحش یکی از کلیه های او را بی خبر از خاله ام و خانواده اش٬ دزدیده بود و به بیمار دیگری فروخته بود. سالها بعد دکتر دیگری که عکس رادیولوژی خاله ام را دیده بود٬ از او راجع به علت درآوردن کلیه سوال کرده بود و خاله از همه جا بی خبر ِما٬ توضیح داده که فقط یک عمل جراحی با فلان پزشک داشته است٬ دکتر گفته بود شنیده بودم که آن پزشک که سالهاست که به خارج از کشور رفته است٬ این کار را می کرده ولی تا بحال ندیده بودم! 

 

حالا چرا اینها را امروز می گویم؟

گفته بودم که یک کار دوم هم گرفته ام٬ در واقع بیشتر سرگرمیست تا کار٬ سال گذشته یکی از دوستان خوبم در اینجا٬ به من یک انستیتو زبان را معرفی کرد که نیاز به یک معلم برای تدریس زبان فارسی دارند٬ در آنجا همه نوع زبانی اعم از چینی٬ روسی٬ ویتنامی٬ ژاپنی٬ عربی٬ اسپانیولی و پرتغالی تدریس می شود. سال گذشته دو تا شاگرد داشتم که اولی یک پسر بیست و یک ساله فوق العاده باهوش بود که به زبانهای اسپانیولی و فرانسه تسلط کامل داشت٬ می گفت به علت علاقه و چون دوست دارد خبرنگار شود٬ می خواهد فارسی یاد بگیرد. دومی هم یک جوان بور ِسی و خورده ای ساله دانمارکی بود٬ که در روزنامه شیکاگو تریبیون کار می کرد و البته چون با یک دختر افغانی ازدواج کرده بود٬ می خواست با صحبت کردن فارسی با همسرش٬ او را سورپرایز کند. 


 نفر سوم را هیچگاه ندیدم٬ گفتند در ارتش امریکا کار می کند و می خواهد به افغانستان برود٬ هر چه به خودم فشار آوردم نتوانستم خودم را راضی کنم. آخر به چنین آدمی فارسی یاد بدهم٬ بعد برود تحت عنوان مأمور مخفی صحبتهای فارسی یک افغانی مثل " اخی گل "(به فتح الف) ** را بشنود٬ بعد او را بگیرند و شکنجه کنند و بکشند؟! آنوقت من با عذاب وجدانم چه کنم؟! بخاطر یک مشت دلار؟!! (در اینجاها می خوام اصرار کنم که من آدم با وجدانی هستم٬ شما جدی نگیرید!) این بود که آقا رو پیچوندم و گفتم وقت ندارم.

 

چند روز پیش دوباره تماس گرفتند و گفتند شاگرد جدیدی آمده است٬ امروز که رفتم با کامل مردی مواجه شدم که او هم می خواست به افغانستان برود٬ منتها از چهار سال پیش مدرسه ای در افغانستان دائر کرده و به دولت افغانستان داده است برای بچه های یازده تا پانزده ساله. اول کمی با دیده تردید نگاه کردم ولی بعد فکر کردم٬ به سن و سال و چهره اش نمی خورد که برای مأموریت دیگری بخواهد برود٬ در ضمن در این مدت تعداد زیادی آمریکایی دیده ام که به کارهای داوطلبانه در کشورهای دیگر علاقه مندند.

 

 همینطور همسر از تعداد زیادی امریکایی تعریف کرد که در بولیوی یا دیگر کشورهای امریکای جنوبی به کارهای داوطلبانه با هزینه شخصی خود مشغولند٬ یادم آمد سه سال پیش که برای آمدنم به سفارت امریکا رفتم٬ همه آنها فارسی را خیلی خوب بلد بودند٬ بنابراین به این جمع بندی رسیدم که این آقا نه تنها یک نفر از ارتش امریکا نیست٬ بلکه بسیار قابل احترام نیز هست٬ از جنس بعضی از امریکایی هاییست که برای اجرای اصل چهار در دهه چهل به ایران آمده بودند و مردم هنوز خاطرات خوبی از کمک آنها به ایران دارند.

 

خلاصه اینکه٬ خارج از بحث دولت امریکا که با آمدن " آقام حسین اوباما" امیدوارم روششان بهبود پیدا کند٬ مردم امریکا در خیلی از موارد اخلاقهای بسیار خوبی دارند که واقعا قابل ستایش است. امیدوارم روزی در ایران هم انجام کارهای داوطلبانه عام المنفعه اشاعه پیدا کند. اون خانوم دکتر وقتی متوجه شد که رشته من راه و ساختمان است٬ گفت راه روستایی که کلینیک در آنجا هست خراب شده٬ می توانی تو هم با همسرت بروی و آن را درست کنی؟ گرچه به هیچ وجه با برنامه های کاری من جور در نمی آمد ولی فکر کردم٬ هر وقت ظرفیت من آنقدر بالا رفت که توانستم همین کار را برای ایران انجام دهم٬ آنوقت برای جاهای دیگر هم اگر کاری از دستم بر آمد انجام خواهم داد.

 

 دبیرستان که بودم یکبار فکر کردم٬ چکار کنم تا برای خانواده ام یک کار مفید انجام دهم٬ بعد گفتم چرا برای شهرم کاری نکنم٬ بعد به کشور فکر کردم٬ بعد با خودم گفتم اگر جهانی فکر کنم٬ کارهایم نیز جهانی خواهند شد٬ حالا به این نتیجه رسیده ام که قبل از همه اینها باید از خودم شروع کنم٬ باید اول از همه ظرفم را بزرگ کنم. حالا از خدا می خواهم کمکم کند تابتوانم ظرفیتم را زیاد کنم. درست مثل اون خانوم دکتر٬ مثل همسر که می دانم روزهای بسیار سختی را در تابستان بسیار گرم و پر از پشه مالاریای این روزهای بولیوی ِ فقیر می گذراند٬ مثل خیلی از امریکایی ها و ایرانی های فداکار. من به روزی که تعداد بیشتری از ایرانیها از جمله خودم٬ بتوانیم به آن ظرفیت برسیم که بدون چشمداشت کار خیر انجام دهیم٬ امیدوارم.  

  

 

* بولیوی، کشوری ست بسیار فقیر در امریکای جنوبی٬ در همسایگی برزیل٬ آرژانتین٬ پاراگوئه٬ پرو و شیلی

** اَخی گل٬ نام پسر بسیار کاری و زرنگ افغانی بود که به مدت سه سال در جنوب کشور٬ سرکارگر بیش از پنجاه کارگر ِ شرکتی بود که من در آن کار می کردم. 

 پی نوشت: راستی امروز دومین سالگرد تولد این وبلاگ بود.

               

این آهنگ هم تقدیم به همسر که آهنگهای رضا صادقی رو خیلی دوست داره:

        

               
+ نوشته شده توسط در Tue 6 Jan 2009 و ساعت 10:36 PM |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Zbody>