از چهار سالگی با سعید دوست صمیمی هستیم٬ پانزده سال پیش هر دو دانشجو بودیم٬ در دو شهر مختلف٬ دوستی عمیقی با هم داشته و هنوز داریم. (قطرات اشکش در فرودگاه٬ در شبی که می آمدیم را فقط من و همسر دیدیم!). سعید تلفن نداشت٬ من هم از تلفن صاحبخانه استفاده می کردم٬ بنابراین گهگاهی با نامه با هم در ارتباط بودیم.
یکبار که برای پست نامه ام به اداره پست رفته بودم٬ دیدم که کارمندهای اداره پست که اتفاقاً سن و سالی هم ازشون گذشته بود٬ دارند با هم صحبت می کنند.
وسط صحبت ها٬ یکی از کارمندها٬ از کارمندی که پشت پیش خوانِ جلوی من بود٬ پرسید: راستی می خواستین واسه بابات زن بگیرین٬ گرفتین؟
کارمند ِ گفت: هنوز نه.
اولی گفت: خوب بیاین مادر من رو واسش بگیرین!
کارمند ِ گفت: نَع٬ پدر من باکره می خواد!!
اولی گفت: باکره هست دیگه!
کارمند ِ با خنده گفت: چطور؟!
اولی گفت: باباجون! پدر من ده ساله که فوت کرده٬ مادرم بعد از ده سال٬ اگه شمشیر هم خورده بود تا حالا جوش خورده بود!!!
بعد از این حرف٬ اداره پست بود که داشت با تمام نامه هاش منفجر می شد.
