به نظر من٬ در طول یک زندگی٬ زمانهایی جاودانه خواهند شد که خاطراتشان متفاوت باشند و باقی بمانند٬ دیشب یکی از آن خاطرات برای من جاودانه شد و آن٬ دیدار با آقای شجریان بعد از بیست سال آرزو بود٬ از زمانی که "نوا و بیداد " منتشر شدند.
دیشب کنسرت آقای شجریان در شیکاگو برگزار شد و در تمام مدت دو ـ سه ساعتی که ایشان٬ آقا همایون پسرشان و دیگر افراد گروه در حال اجرای برنامه بودند٬ انگار من چند متر از زمین فاصله داشتم٬ با تمامی سلولهای شاد و در حال جشن و پایکوبی ام!
بعد از کنسرت هم فرصتی بدست آمد که با ایشان٬ آقا همایون و آقای فرج پوری صحبتی کرده و عکس بگیریم٬ از همایون که فوق العاده محجوب به حیا و خجالتی بود٬ از آلبوم جدیدش سوال کردم و اینکه " آلبوم ستاره هایش " من را در اینجا دیوانه کرده است و تشکر بابت آن٬ که گفت: " بعد از آن آلبوم جدیدی نداشته ام " و کلا خجالتی و شاید هم خسته بود.
بعد پیش استاد شجریان رفتم که یه خورده اطرافش خلوت تر شده بود٬ به ایشان گفتم که بیست سال هست که منتظر رسیدن چنین لحظه ای بودم٬ از دایی مرحومم به ایشان یادآوری کردم که همسایه ایشان بود٬ و مواردی از آن دوران که اینجا نمی توانم بنویسم٬ از خاطراتشان گفتم که گفت: " چه نازنین مردی بود٬ ما با هم دوست بودیم در کنار همسایگی "٬ گفتم که اون سالها ایشان هر وقت به خانه ما می آمد٬ ازش می خواستم که از شما برایم بگوید و این قضیه هر دفعه تکرار می شد و من از آن زمان تابحال منتظر چنین لحظه ای بودم.
در آخرین لحظات هم مجددا پیششان رفتم و تشکر کردم که در اشعارشان برای امشب٬ ایرانیان را به تعمق درباره مام میهن و وطن انداختند و امید به روزی که این جمع٬ تلاش و تجربه شان را در مملکت خویش بکار گیرند و امید به بازگشت این جمع ِ شنوندهِ موفق٬ که " هر کس به شهر خویش شهریار بود" و پاسخ ایشان هم این بود: " درست می شه "
همچنین خواهشی کردم که به یاد و خاطره مرحوم دایی ام٬ آرزو می کنم که یک بار دیگر ایشان را در ایران ببینم که شماره ای گرفتم و قرار شد به نشانی مواردی که ایشان به من گفت با اون شماره تماس بگیرم و هماهنگ کنم٬ تشکر کردم بابت این لحظه تاریخی که ایشان برایم رقم زد.

یک مورد دیگر هم که بارها از زبان همسر دایی ام شنیده بودم و امشب به آن کاملا پی بردم٬ افتادگی خاص استاد شجریان بود٬ تا وقتی که از نزدیک با ایشان برخورد نکنی٬ متوجه این قضیه نخواهی شد٬ این موضوع را زمانی فهمیدم که با اینکه تعداد زیادی از افراد با ایشان عکس گرفتند٬ با وجود سنگینی کنسرت٬ هیچگاه خسته نشد و حتی گاهی به عکاس می گفت: " فکر کنم نگرفت٬ می خواهید دوباره بگیرید؟ "٬ همچنین هر چه تلاش می کردم٬ در زمانی که جلو سن ایستاده اند از ایشان عکسی بگیرم٬ نشد که نشد! بیشتر به جمعیت تعظیم می کرد تا ایستاده باشد و مگر نه اینکه تعظیم٬ از عظمت و بزرگی سرچشمه می گیرد.
در مورد حاشیه کنسرت هم بگویم که جمعی از ایرانیانی را دیدم که انگار با الباقی افراد مراسم های قبلی دیگر فرق می کردند٬ اکثرا آدم حسابی هایی که انگار اولین بار بود که در اینجا می دیدمشان٬ طرز رفتار و لباس پوشیدنشان٬ کاملا گواه این قضیه بود. تا بحال فکر می کردم٬ هر وقت که می خواهم آدمهای واقعا حسابی را ببینم٬ باید بروم تئاتر٬ حالا می بینم کنسرت استاد شجریان هم اینگونه است.
پی نوشت: در دوران دانشجویی در ایران٬ با علی٬ دوست عزیزم٬ هم اتاق بودیم که بسیار شبیه "سیاوش شمس (صحنه)" بود و عاشق او! دوران بسیار خوب و بیاد ماندنی را با هم سپری کردیم٬ تنها موضوعی که من با علی به شدت اختلاف داشتم٬ این بود که وقتی من نوارهای استاد شجریان را گوش می کردم٬ او ضبط را خاموش می کرد و من هم به لج این کار او٬ نوارهای سیاوش شمس او را خاموش می کردم٬ بحث و کل کل ِ ما سر این جریان و طرفداری از خواننده های مورد علاقه مان و گوشزد کردن نقاط ضعف خواننده طرف مقابل٬ به گونه ای بالا می گرفت که در آخر با خنده خودمان و علی٬ دیگر هم اتاقی مان٬ به پایان می رسید. یکبار هم روی نوار مرغ سحر استاد شجریان٬ که مال خودم بود٬ نوشت: تقدیم به دوست عزیزم ساسان!! می گویم حالا خوشحالم که بالاخره با خواننده مورد علاقه ام٬ اینهمه آشنایی پیدا کردم ولی علی هنوز نع!!
خلاصه اینکه چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبـــــــــــــــــــــــــی... دیشب!
مطلب را به بالاترین بفرستید: